من و...

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

                                                            اخر عمر از جهان چون برود خام برفت 

 

میدونی خوبی جریان زندگی چیه؟ اینه که مثل سیلاب تو رو به جلو میبره و با خودش می بره، چه بخوای و چه نخوای.وقتی هستی و زنده ای روز ها وشب ها و جریان عادی زندگی تو رو همراه خودش می کشونه و میبره.اما زندگی معطل درماندگی های ما نیست، میگذره و میگذره و در این گذر روز هاست که بزرگترین مصیبت ها از تو دور میشه.اما درد از بین میره؟از عظمت مصیبت و فاجعه کم میشه؟

 

من دختر بیوه ای هستم میدونی چرا؟شاید همه فکر کنند بیوه بودن با تعبیر جسمی معنا پیدا می کنه. اما خوش به حال زن های که جسمابیوه می شن. جسم و نیاز های طبیعی با زندگی کنار می یاد و راه رو عوض می کنه. ولی بدبختی که روحش بیوه بشه درد بی درمونیه که علاجی نداره.

من روحا دیگه یه دختر نیستم.

 

دختری هستم که عشق رو در زیباترین صورتش تجربه کرده و این حماقت بزرگیه که کسی فکر کنه می تونه با تملک جسم من این گذشته منو کمرنگ کنه و یا حتی از بین ببره.

 

برای از بین رفتن یک زندگی،یک عشق یا یک رابطه ی عمیق، لازم نیست دلیلی محکم وجود داشته باشه.بهانه های پوچ و بی معنی و کوچک وقتی با عدم درک و فهم باشه باعث ویران شدن یک زندگی یا عشق میشه.این تنش هایی که بهانه ها ایجاد میکنه و در اخر سر تبدیل به گره هایی میشه که نمیشه باز کرد به ظاهر کوچکن اما به همان اندازه باعث اختالافات بزرگ، خرد کننده و از بین برنده می شن.

 

اری من از بهشت رانده ای هستم که با خیال اون بهشت زندگی می کنه و کمتر از اون براش خاکی یه، بی ارزش و پست. 

 

 

 

 باز آی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین

                                                    کآشوب و فریاد از زمین بر اسمانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

                                               من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود 

 

 

 

 

پ.ن:از پاییز بدم میاد..اما پاییز امسال فکر کنم دیگه اوجش باشه.نم نم بارون دیگه قشنگ نیست و ایستادن زیر بارون به جای اینکه شادی برام بیاره فقط اشکامو سرازیر کرده.غروب ها دلگیر و خفه و من...

 

 

پ.ن1:به علت مقادیری دل گرفتگی، ممکن است مدتی کم پیدا باشم. دوستان، خوبی بدی چیزی از ما دیدند، حلال کنند که عمر دست خداست .
یا علی ...

 

پ.ن2:چند وقتی میشه دست به قلم نبردم اما از امشب شروع می کنم تا دلنوشته هامو که نیمه کاره موندن تموم کنم.شاید این اتفاق باعث بشه که بتونم عمیقتر بنویسم.

دست به قلم نمیرود .. 
فقط چشم به قلمها میرود 
که ای کاش آنها که گفتم نبودند . 
که امروز اینگونه نباشد ...

 

 

پ.ن3:مخلصیـــــــــــــــــــــم 

 

 

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مترسک .....نانی آزاد

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] گوش کن... جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان,کفش به پا کن,و بیا و بیا تا جایی,که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را, مثل یک قطعه ئ آواز به خود جذب کنند پارسایی است در انجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است... (سهراب سپهری) [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

تنها در گورستان

وای.چطور از نم نم بارونش می گذری؟ فکرش رو کن! داری قدم میزنی. زیر پاهات پره از برگ های نارنجی... آسمون خاکستری روشن هستش. صدای رعد و برق (اروم) تو رو از فکر و خیال بیرون میاره. بعد هم که نم نم بارون شروع میشه. [لبخند]

تی تی

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت همنوای دل من بود به هنگام قفس ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت سلام امیدوارم زودتر خودتو پیدا کنی توکل به خدا یادت نره [گل]

تی تی

راستی من خودم یه عمر فک میارم پایین اگه فک میکنی درس میشی بگو در خدمتم[خنده]نبینم بری منتظرتممممممممم[قلب]

علي

آره زندگی در گذره.خوبیش هم همینه،ولی چیزی که مهمه اینه که چجور میگذره. در اون مورد هم که گفتی"برای از بین رفتن یک زندگی الی آخر"من فکر میکنم که این مسئله به عدم شناخت بر میگرده.انسان انقدر محو عشق و عشقش میشه که به شناخت طرف مقابل نمیپردازه یا اگر هم شناختی باشه همراه با عشقه که این باعث میشه اون جوری که باید طرفمونو نشناسیم.خوبه که برای شناخت یه مدت جدا از عشق به این قضیه بپردازیم.اینجوری دیگه این مشکلها بوجود نمییاد.و عشق هم محکم محکم میشه. تو بلاگم اگه اومدی مطلب گنج پنهان رو بخون بد نیست.

خاتون بی خان

دختری هستم که عشق رو در زیباترین صورتش تجربه کرده و این حماقت بزرگیه که کسی فکر کنه می تونه با تملک جسم من این گذشته منو کمرنگ کنه و یا حتی از بین ببره صبای عزیز عالی بود. واقعا لذت بردم[گل][گل]

نیما

سلام امیدوارم الان بهتر باشین. شما همه سعی و تلاشتونو واسه بدست اوردنش کردید؟ به اندازه کافی گذشت کردید؟ رو غرورتون پا گذشتید؟