می دانی...

 

 

 

می دانی،بالاتر از رنجیدن هم جایی هست،من آن را می شناسم،من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم،آشنای پلیدی است...
من با گم شدن مانوسم...جایی که در خلوت خود می گریی و در سکوت حقیرانه خود،با انتظاری کشنده دست و پنجه نرم می کنی، و با زندگی می جنگی...با زندگی و خودت...با منیِت حقیقی ات...با خواسته های واقعیت و عاقبت...گم می شوی.جایی میان سرنوشت و جبر و اختیار و خواسته های انسانیت...
من در تردید زندگی کرده ام!جایی که میان رفتن و ماندن معلقی..جایی که از درد عشق می سوزی که از آن نه گریزی است و نه به آن پناهی...
سر بر شانه هم گذاشتن و گریستن را باور ندارم...کدام شانه؟کدام گریه صادقانه؟گریستن برای کدام قلب که چشهایش حدقه دو کره خاکی نباشد؟!از درد با که گفتن؟نیشخند زهرآگینش،خنجر عاطفه های ساده ات نباشد؟!!
هیچ باوری را باور ندارم...باور کدام مهربانی،که فردا، نامهربانیش به ناباوری گرفتارت نکند؟باور کدام نگاه عاشقانه، که فردا در هجوم رنگ و هیاهو،رنگ سرد بی مهری نگیرد...؟باور کدام کلام عاشقانه که فردا در گذر زمان،رنگ اجبار و روزمرگی و عادت نگیرد؟...
دل بستن را باور ندارم...با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را می کند...هوای تو را که چون من زخم خورده خنجر عاطفه های گنگ و نامعلومی...هوای تو را که چون من غریبانه و معصوم بغض گلویت را در تاریکی شب بر بالش آرزوهایت رها می کنی...و برای درمان بلای عشقی که مبتلایت کرده، از من می گریزی...
نمی دانی...و باور نمی کنی،ولی گاهی که آسمان دلم بارانی است..عجیب،هوای با تو باریدن می کنم...
چه کسی باور می کند که بی تو،برای تو، بی صدا گریستن،هنوز هم برایم باطراوت ترین بارش های دنیاست..وچه کسی باور می کند که در میان قاب پنجره های خالی،ولعی که مرا سیری ناپذیر به منظره خالی و دودزده ی مقابل خیره می کند،تصویر خیالی از نگاه گرم و عاشق توست...نگاه گرم و مهربانی که از دنیای عاطفه سبز است و برای دوباره روئیدن محتاج تنها یک بارش دیگر است...چه کسی باور می کند که این قدر محتاج با تو گفتن و دوباره از تو شنیده باشم؟
چه کسی حتی خود تو...؟آری،من با گم شدن مانوسم..جایی است که با آشناترین آشنایت هم غریب می مانی..جایی است که در اطرافت جز هجوم رنگ ها و حرف هایی که برایت گنگ و نامفهومند چیزی نمی بینی،چیزی نمی شنوی...آری بالاتر از رنجیدن جایی هست...!من آن را می شناسم...آشنای پلیدی است...نه مفری دارد و نه گریزگاهی...نه سایه است و نه آفتاب...گریز از خویش است وپناه بردن به هیچ...فرار می کنی از آنچه نمی دانی و پناه می بری به آنچه نمی شناسی...
فریاد می کشی...اشک میریزی،نگاهت می کنند...اما صدایت را نمی شنوند...اشکهایت را نمی بینند...تو را در آغوش می گیرند؛اما طپش قلبت را نمی شوند...چه حس غریبی است...احساس می کنی چقدر غریب مانده ای...؟!
تو را می پُرسند از آنچه که تو را برا آن جوابی نیست...در خویش می شکنی...،خرد می شوی...!کسی صدای شکستنت را نمی شنود...به زانو در می آیی...به زمین می افتی...اما کسی غروبِ غرور زندگی را در چشمانت نمی بیند...بیزاری وجودت را می گیرد...لبخندشان را پوزخند تمسخر می بینی...از تو می گریزند و تو از همیشه تنهاتر می شوی...و تنهایی بر بی کسی ات می گرید...
آری بالاترین از رنجیدن هم جایی هست...من آن را می شناسم...آشنای پلیدی است...من تسلیم شدن به سرنوشت را میشناسم...من و تو آن را در غروبی سرد با هم گریسته ایم..من و تو آنرا بارها بارها با هم گریستیم


 ...نگران

/ 0 نظر / 5 بازدید