واژه

 

 

 

شتابم در نوشتن، جبران همه ننوشتن هاست. مثل گرگ گرسنه شده ام. تمام واژه ها را بلعیدم، اما هنوز گرسنه ام. 
 تو واژه نداری؟! 

واژه ای که با آن به تو بفهمانم چقدر بی قرارت هستم.

واژه ای که با آن می فهمیدی کاش می ماندی.

می شد که بمانی.

واژه ای که بفهمی می شد بمانی.

کاش از دفترچه واژگانت ، کاش از دفترچه واژگانت ، نمی خواهم ، نمی توانم ، خستگی و حرف رفتن را پاک می کردی.

کاش می توانستی عاشق بمانی.

دلم بی قرار واژه های ناب است . دوست دارم هر چه واژه از محبت دارم روی کارت پستالی به تو تقدیم کنم.

وای!!! چقدر واژه کم آورده ام در این دفتر!

ولی هیچ کس را پیدا نمی کنم که حرفهای قشنگ بزند. 

می دانی:

این روزها سرودن و نوشتن دیگر ساده نیست. دیگر مثل گذشته نمی شود واژه ها را دنبال هم قطار کرد . از شوق آمدنت گفتن ، سخت شده است... 

از عشق گفتن برایم سخت شده است.

از محبت 

از اینکه چقدر دوستت دارم

از اینکه می خواهم بیایی و بمانی!

خیلی سخت است وقتی که می دانم برگشتی نیست.

وقتی که میدانم آرزوی آمدنت در دلم میمیرد!

نازنینم ...

وقتی که می دانم جواب همه نوشته هایم تنها سکوت است چقدر نوشتن سخت میشود!!!!

راستی فکرش را بکن: اگر آدمها فقط می نوشتند و کسی خواندن بلد نبود چه می شد؟! واژه های بیچاره چه بی استفاده می ماندند!!!! 

باز هم عاشق شدم ، نه؟! 

بازهم دلم هوایت را کرده!

یه خبر بد دارم: این روزها توی سرزمین دلم هیچ اثری از چیزی نمانده است!همه چیز سوخته ... همه چیز شکسته ...

فقط رد پای سوار سیاه پوش تنهایی در خرابه های دلم باقی است. دلم برای عاشقی تنگ شده.

راستی پرستویی که توی دلم لانه کرده بود یادت هست؟ همین که فهمید عاشقش شدم رفت! لانه اش را گذاشت و رفت. باورت می شود؟! با من قهر کرد، چه سخت... بغضم را نمی دانم چگونه باید نشانت دهم... 

راستی اگر برایت ننویسم چگونه بگویم دوستت دارم.

چگونه غصه ها را از دلم پرواز دهم.

بار رفتنت بدجور روی دلم سنگینی می کند.

فکر می کنم هزار سال است که مرده ام. دیشب حافظ هم با من قهر بود. دلم خیلی گرفت. رفتم سراغ روزهای از دست رفته. هر کاری کردم، برنگشتند. آنها هم قهر کرده اند با این دل بی عشق. 

امروز روی یک دیوار خواندم: "امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم..." 

از بس نیشتر به جان خودم زدم، دلم برای تن هزار تکه اش می سوزد. گاهی که "آخ" می گوید، صدایش را می شنوم! 

آره! حق داری... تقصیر خودم است. فراموشخانه ام را باید دور بیاندازم. دلم می خواهد دیگر مثل دیروزم نباشم. اما... 

راست می گویم. دروغ را دوست ندارم. یک خط سیاه روی آن کشیدم که با هیچ چیز پاک نمی شود. تنهایی! صدای تنهایی را می شنوم. مثل جیرجیرکی که شب تا صبح با خودش حرف می زند. ریشه هایم خشک شده اند. شاخه هایم لخت! باد که می آید، تمام تنم می لرزد. انگار کرم های بی انصاف تمام ساقه ها و برگهایم را خوردند! 

می دانی با خود که فکر می کنم می بینم اگر تو بودی... نمی گذاشتی این بلا سر من بیاید


اما حالا... حالا که نیستی. نه این که هیچ وقت نبودی. حالا که می خوانمت نیستی. وقتی که می خواستم ات نبودی، یا نه! بودی و ندیدم!

داشتمت و نداشتم. 

چشمان دلم کم سو شده اند! 

می دانی؟ وقت گریه کردن، احساس می کنم هستی و نیستی! تو هستی و من نیستم پیشت! 

سرم گیج می رود. زبانم که به لکنت می افتد، واژه ها از چشمانم بیرون می ریزد. لبهایم را با سوزنهای سکوت به هم دوخته ام. دیگر تحمل ندارم.... ولی هنوز هم منتظرت می مانم!

می نویسم...

می نویسم اما می دانم که قطار واژگانم هرگز به مقصد نمی رسد... بی تو هرگز به مقصد نمی رسد...

اما من می نویسم


/ 1 نظر / 7 بازدید
1pars.com

بزگترین مجله اینترنتی و بزرگترین چت ایرانی WWW.1PARS.COM