شاید روزی...

جدایی و وصال

شاید روزی به هم برسیم 
که دیگر هیچکدام را توان از نو شروع کردن نباشد 
شاید روزی به هم برسیم که هردو خسته باشیم 
از جستجو، از، انتظار، از نا امیدی ، از سرنوشت 
و دست روزگار چنان گرفتارمان کرده باشد 
که تنها به لبخندی و سلامی مختصر اکتفا کنیم 

شاید آنروز تنها به چشم یک آشنای دیرین به هم بنگریم 
نه آن معشوقی که دل همواره پی دیدنش می تپید 
شاید روزی که به هم میرسیم 
خواسته یا ناخواسته چنان حصاری بینمان شکل گرفته باشد 
که حتی خاطرات خوش گذشته نیز قادر به برداشتن آن نباشد 
از چنین روزی سخت در هراسم

 

من از اون روز می ترسم... نگران

/ 5 نظر / 10 بازدید
امیرک

سلام اومدم دعوتت کنم بیای به وبلاگم و نظرت رو بگی .

سامان

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که ما افتاده ایم از پا چرا؟

سامان

فرصت های باهم بودن می گذرد زود تر از آنکه حتی بتوانیم درکشان کنیم. می گذرد و ما دیوانه وار و مسخ شده به آن ها می نگریم. به آنها مینگریم که روز ی آرزوی ما بودن و امروز بی اعتنا در لحظه ای از کنارشان می گذریم

تو هم به عشوه گری کوش و دلبری آموز

امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار. شاید فردا احساسی باشد اما ...عزیزی نباشد ----------------------------------------------------------------------- سلام چه نازکانه می نویسی لذت بردم [گل]