ترا راندم...!!!

جدایی

تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم
که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گل های صحرا را
مگو با من؛ مگو دیگر،مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گل های نگاه وخنده هایم رنگ غم دارد
مرا از اسینه بیرون کن
  ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جام را
مرا بشکن
مرا بشکن!
کنون کز من بجا،مشت پری در آشیان مانده
و آهی
زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان را
این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی
بنای عشق و امیدت،شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد!
جهان تاریک می شد کهکشان می مرد!
درون سینه ام دل ناله می زد
باز کن از پای زنجیرم
که بگریزم
به دامانش بیاویزم
به او
با اشک و خون گویم
مرو، من بی تو میمیرم
ولی من در میان هاهای گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه عریان پائیزم
دگر از غصه لبریزم
و اینک دلا خو کن به تنهایی، که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

...
افسوس

/ 0 نظر / 17 بازدید