مرگ حقیقت...

از همان روزی که
«یوسف»
را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ، آدمیت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه‌ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه‌ها است

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد، در زنجیر 
حتی قاتلی بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست ...!
 
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
 
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
 
 
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

/ 6 نظر / 7 بازدید
سعید ice heart

سلام من آپم خوشحال میشم بیای پیشم و نظر بدی و تو نظر سنجیم شرکت کنی از همه دعوت میکنم برای یه لحظه بیان و به احساس شون احترام بزارن و آرامش رو تو شعرهای که انتخاب کردم بدست بیارن ممنون میشم اگه بیاید اگرم نییدم بازم ممنونم

سعید ice heart

راستی شعر از فریدون مشیریه تو وبلاگم زیبا ترین شعراش هست حتما بیا

سعید ice heart

اگه خواستی من رو بلینک بعد بهم بگو تا بلینکمت

سعید ice heart

خوشحالم کردی بهم سرزدی منم لینکوندمت تازه خوشحال تر شدم که اینقد از شعره خوشت اومد که سیوش کردی پس بازم بیا پیشم آپ کردی خبرم کن ممنون

شادی

بسیار بسیار زیبا بود ممنون