دو قدم اون ور خط غرور

خیلی بده وقتی از آینده یه انتظاری داری و منتظری تا از اون لحظه لذت ببری اما وقتی به اونجا میرسی میبینی اون اتفاقها نیفتادن و لذت فقط توی انتظارش بود و این خیلی بده...

خیلی سخت است این روزها بنویسی...

باورش سخت است با وجود تمامی سوژه هایی که در اطرافت وجود دارن باز هم نتوانی بنویسی...

 

هر روز یک اتفاق جدید...یه گزارش...یه خبر و کلی اتفاقاتی که می افتد اما در این تاریکی محض کجاست قلم تا بتوانی انها را روی کاغذ بیاوری...؟

 

شاید دلیلی که باعث شد  بعد از مدت ها دست به قلم ببرم... باران دلچسب امشب بود...خیلی زیبا و رویایی...

باعث شد که باره دیگر خدا رو به خاطر تمام زیبایی که به ما داده است شکر کنم...

 

خوشحالم...خوشحالم از اینکه هنوز بوی باران را فراموش نکرده ام...

 

دوست دارتان...صبا

 

3.6.1390

نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

پیشنهاد جدید کارشناسان برای کاهش طلاق


ایرنا: شرکت کنندگان در میزگرد 'بررسی وضعیت طلاق در ایران و مسائل حقوقی آن'، پیشنهادهای تازه ای برای کاهش روند طلاق در کشور مطرح کردند.

این میزگرد با شرکت مریم احمدیه معاون پژوهشی شورای فرهنگی-اجتماعی زنان و ابوالفضل انوری و محسن علی میرزایی کارشناسان مسائل خانواده و وکیل دادگستری برگزار شد.

شرکت کنندگان در این میزگرد با اشاره به برخی مشکلات حقوقی در روند رسیدگی به موضوع طلاق، پیشنهاد اصلاح قوانین با هدف افزایش اختیارات زنان در خانواده، ایجاد شروط بیشتر برای مردان با هدف محدودکردن آنان در امر طلاق و تشکیل واحدهای ویژه مشاوره و امداد در دادگاهها را به منظور کاهش این روند مطرح کردند.

بر اساس تازه ترین گزارشی که دو روز پیش از سوی سازمان ثبت احوال کشور منتشر شد، در حالی که ازدواج در 9 ماهه نخست امسال نسبت به مدت مشابه سال گذشته فقط یک دهم درصد رشد داشته، طلاق افزایشی 5/7 درصدی در ایران داشته است.

این سازمان اعلام کرد: در 9 ماهه فروردین تا آذرماه امسال تعداد 728 هزار و 965 واقعه ازدواج به ثبت رسیده که نسبت به مدت مشابه سال قبل1/0 درصد افزایش داشته است.

در همین مدت، تعداد 100 هزار و 837 واقعه طلاق به وقوع پیوسته که نسبت به مدت مشابه سال قبل 5/7 درصد رشد نشان می دهد.

 

 

 

پ.ن: اخی...افزایش اختیارت زن؟محدود کردن مرد؟

اگر اختیارت زن زیاد باشد نتیجه ش این مصوبه جدید است که الان دارد در کشور اجرا می شود:

"اگر خانمی درخواست طلاق داده باشند، در صورت طلاق نصف دارایی زن به مرد تعلق می گرد."

کارشناسیاتون من و کشته....


پ.ن:وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است


نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

سمبل های ولنتاین ممنوعه!!!؟(اعم از رز قرمز، جعبه قرمز، شکلات قرمز)...!!!!

 

توی این دوروزمونه:

 

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

 


 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

واقعا نمیدونم چی شده که نمیتونم زیاد بیام...تو فیس بوک هستم...چک کردن ایمیل هام واقعا ۴ ساعت وقت می بره...زندگی دارم...گاهی اوقات یادم میره که وبلاگی هم دارم...خجالت

 

از همین جا از همه دوستان که فکر می کنن سهوا و یا عمدا از وبلاگ نوشتم دست کشیدم معذرت خواهی می کنم...

 

 

در ضمن اینکه واااااااای چقدر سرویس جدید: منظورم همین like زدن به نوشته هاست. پرشین بلاگ هم داره واسه خودش یه پا فیس بوک می شه ها....از خود راضی

 

خیلی اتفاقات افتاده نه توی زندگیم توی جامعه م.هر چی می خوای هیچی نگی،نمیشه که. فعلا با اتفاقات روز میام جلو،تا ببینم چی میشهساکت.همچنان هستم باهاتون...یول

 

سعی می کنم دوباره اپ باشم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()


 

##########################

 

جدیدا فهمیدم:

 

و روزهایی هستند در زندگی آدمی که با وجود این که همه چیزبه ظاهر مرتب و   خوب است ،

                                         ولی می توان حسِ خوبی نداشت . . .

 

چندوقته فهمیدم تو دامه زندگیم هیچ حس خوبی ندارم.ولی همه چی مرتبه همنجور که باید باشه.خیلی بده از خودت احساس رضایت نکنی، از زندگیت، از احساست، از عشقت و...

 

 

 

 

خدایا:


من اینجا ،
دلم سخت
معجزه می خواهد و
تو انگار،
معـجزه‌هایت را
گذاشتـ‌ه‌ای برای روز مـبادا

 

 

##########################


بی طرف عزیز خیلی وقته فهمیدم که وبلاگت فیلتر شده..اما چی بگم...هر چی بخوام بگم خودتم میدونی...فقط بدون خیلی ناراحت شدم و نگران.من با شما هیچ فرقی نمی کنم.چه وبلاگم فیلتر بشه یا نشه.من هم روزه سکوت گرفتم! ولی بدون برات ارزوی موفقیت کردم هر جا که هستی و هر چی که باشی!!!

 

وبلاگ یکی دیگه از دوستانم هم فیلتر شده به نام گاو مشتی حسن از دوستان قدیمی بنده هستند.برای ایشان هم ارزوی موفقیت می کنیم.

 

 

 

 

 

 

"بذار همه چی و فیلتر کنن...اگه تونستن افکارمونم فیلتر کنن"


 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

خیلی وقته می خوام بابت خیلی چیزا اپ کنم اما وقتش نمیشه..میام نظرات دوستان رو می خونم به وبلاگهاشون میرم مطالبشونو می خونم اما کامنت نمیذارم و کامنتهاشونم جواب نمیدم.نمیدونم چرا؟ شاید از این روند کامنت گذاشتن و کامنت جواب دادن خسته شدم!!!

 

اما الان یه دلیل خیلی مهم دارم که میخوام اپ کنم..اونم دیگه همتون میدونید.

                                  روز مـــــــــــــــادر

 

این روز و به همه ی مامانای دنیا تبریک میگم..الخصوص مامان خودم و مادر همسرم.امیدوارم سالیان سالیان زنده باشید و سایه تون بالای سر ما بچه ننه ها.

 

 

ممنون از اینکه بزرگم کردی،ممنون از اینکه تو تمام دوران هایی که به کمک کسی احتیاج دارم همیشه همراهم بودی،ممنون از اینکه سریع منو می بخشیدی،ممنون از اینکه همیشه میگی از حرفام ناراحت نمی شی،ممنونم از اینکه حرفات راهنمای کل زندگیم بوده...و ممنون از اینکه هستی...هستی و خونه رو پر از عشق میکنی.

 

نمیدونم مادری ولی همیشه ار بچگیم تعریف می کنی..خوبی و بدی..خوشحالیای اون دوران و ناراحتی های اون دوران...

منو ببخشید اگه باعث ناراحتیت شدم.میدونم این روند هم برای من تکرار می شه و من هم مادر میشم...شاید اون روز اذیت هایی رو که میکشیدی و بیشتر درک کنم.ولی بیشتر ازا ین ناراحت می شم حتی تو دوران بعد از بچگی و یا حتی الان حرف هایی میزنم که ناراحتت می کنه.هر سال که هدیه ای برات می خرم و اون لبخند قشنگتو می بندم برای من دنیایی از عشقه...واقعا دوست دارم.

هرسال همینو میگم ولی میدونیم که دل مادرا جایی برای ناراحتی وجود ندارد.نمیدونم شاید اینجوری دلم و ارووم میکنم.

 

الحق که حسین پناهی درست گفته:

 

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

خوب نمایشگاه کتاب هم رفتیم که پدرمون در اومد

 

اما از کتاب هایی که خریدم و خوندم و خوشم اومدم اسامی زیر بود که پیشنهاد می کنم شما هم بخونید:

 

1 -" بادبادک باز": کتاب فوق العاده ایه...حتما بخونیدش...کتابیه که نا مدتی نمی تونید زمین بذارید...از این ابکیا هم نیست.1

 

 

 

2- "چهار اثر از فورانس اسکاول شین": به نظرم هر شخصی برای خودش باید یه نسخه از این کتاب و داشته باشه...برای هدیه دادن بسیار عالیه...قیمتشم مناسبه.2

 

3-" یک عاشقانه ارام" و "چهل نامه ی کوتاه به همسرم از نادر ابراهیمی: امیدوارم که بشناسینش...اگه نه که حتما "یک عاشقانه ارام"شو بخونید 3        3.1

 

و بقیه کتاب ها هم یه حافظ جیبی خوشگل و خوش خط...گزیده نکات و حرفهای دکتر علی شریعتی...عشق سیال ( چون فلسفیه و زمان میبره هنوز نخوندمش)...خداشناسی از ابراهیم تا کنون (چون دینیه و زمان میبره نخوندمش)

 

پارسال بیشتر از امسال کتاب خریدم...خیلی دوست داشتم که قبل از اختتامیه نمایشگاه بگم بهتون ولی خوب نشد...هنوزم دیر نشده اگه کتابی خواستید بخرید من اینارو پشنهاد می کنم:

دو قدم این ور خط: احمد پوری

کافه پیانو: فرهاد جعفری

کافه نادری:رضا قیصریه

سمفونی مردگان: عباس معروفی

 

موفق باشید...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

سلام و عرض ادب به همگی...

 به دلیل شرمندگی نمیتونم چیز زیادی بگم:

١- من خوبم

٢-  تو خوبی؟

٣- خیلی شلوغم

۴- درس دارم

۵- زندگی دارم{#emotions_dlg.e28}

۶ - در کنار همه اینا سریال lost  رو هم میبینم.الان تازه pack دومشو شروع کردم.{#emotions_dlg.e37}

7- از یه سری از دوستان عذرخواهی میکنم...چون خیلی به من لطف داشتن

8- از الیس عزیزم...از اینکه نتونستم بیام ببینمت...امیدوارم از تهران ما!!! خوشت اومده باشه.

9- از نانی که نتونستم تو وبلاگش هنوز بنویسم

10- از تی تی عزیزم که نتونستم برم وبلاگش

11- و از فریبای عزیز که نتونستم داستان زیباشون وبخونم

 

هستم وسعی می کنم که اپ کنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()





اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.




 فارسی1 نوشت:بخونیدش



سفر نوشت:دایی هنوز نتونسته بره...به دلیل stop ئی که تو امستردام دارن و از قضا هوای امستردام خرابه...پروازها کنسل شده

کتاب نوشت:خوشحالم چندوقت دیگه نمایشگاه کتاب تشکیل میشه

یه شعر از اکبر اکسیر از کتاب "پسته لال سکوت دندان شکن است"
آب های جهان بوی نفت می دهند
نفت بوی دلار
دلار بوی خون
خون بوی ایدز
ایدز بوی حقارت آدم های یک بار مصرف
بچه ها تورا به خدا مواظب باشید
بنی آدم اعضای خود می فروشد!




 
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

مسافر عزیزم...دایی عزیزم...از اینکه فکر می کنم فقط ٢روز دیگه...فقط ٢ روز دیگه از پیشمون میری و برمیگردی امریکا حالم بد میشه...دایی عزیزم معلوم نیست که دوباره کی ببینمت...اما همیشه به یادتم .دلم برای شیطنت هات و خنده هات و شوخی هات و بوسه هات تنگ میشه.(قربون بشــــــــــم - تکیه کلام دایی وقتی من و میدید)...خدا به همر اهت


این هم شعری از ویگن...خودت نمی دونی اما ما می خوایم موقع رفتنت این شعر و دسته جمعی برات بخونیم...این چند روزه با خوندن این اهنگ دارم خودم و تخلیه می کنم و گریه می کنم تا موقع خوندنش و تو فرودگاه زیاد گریه نکنم. وَوات (لقب دایی به من به معنی شلوغ و شیطون)  خیلی دلتنگت میشه

 

گل خزان ندیده

بهار نو رسیده

کنون که میروی زین گلزار

خدا تو را نگاه دار

بود طنین اوای تو 

کنون به گوشم ای یار

پیام من تو بشنو

خدا تو را نگه دار

دو چشم به ره باشد

در ارزوی دیدار  

مسافر عزیزم

تو هم به یاد من باش

جدایی و فراموشی

نبینم از تو ای کاش

نباشدم به جز مهرت

هوای دیگری در سر

برو خدا به همراهت

تو ای زجان گرامی تر

پیام من تو بشنو

خدا تو را نگاه دار

دو چشم من به ره باشد

در ارزوی دیدار

مسافر عزیزم

تو هم به یاد من باش

دو چشم من به ره باشد

در ارزوی دیدار

نباشدم به جز مهرت

هوای دیگری در سر

برو...خدا به همراهت...

تو ای ز جان گرامی تر

خدا نگه دار

خدا نگه دار

خدا نگه دار

 

 

 

شاید تا دو روز دیگه که داییم میره نتونم اپ کنم..دوست داریم این لحظات قبل از رفتنش همه با هم باشیم...هرچند جدایی رو سختتر می کنیم اما از هیچی که بهتره.

بعدا می بینمتون

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

دلم خیلی گرفته.

 

میدونی...

 

 

 

 

وقتی پونه،

ترنم چشمه را زمزمه میکرد،

مزگانم اشک هایم را مزمزه،

تو،

در ناباورانه ترین گمان

تن ات،

مرطوب اندام عرق کرده ی

علف های هرز می شد

 

*********************************************

 

می شنوی...

کوبش های منظم قلبم را می گویم

همان ها که به  تو  زندگی می داد

همان ها که با هر طپش

همانند شبنم های یخ زده

به تو طراوت زندگی می بخشید

یادت نیست...

خودت می گفتی...

حال تو رفته ای

و طپش های قلب من بی تو

همچو سماور نفتی خانه مان

به پت پت افتاده است

 

یادداشت های صبا ن...٨٧/٢/٢١

از یادداشت های بچگیمه...نیشخندخوب بود؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

واااااااااااای سلام به همه دوستان عزیزم و تبریک تبریک بابت سال نو و شرمندگی شرمندگی بابت اپ نکردن.

 

اول از همه سال نو رو با ١٧ روز تاخیر تبریک میگم.نتونستم اپ کنم و بابت این امر خیلی متاسفم به دلیل شرایطی که داشتم.

 

تو نوروز هم برام مسائلی پیش اومد از جمله اومدن فامیلامون از امریکا،جشن نامزدی من و مسافرت و خیلی چیزای دیگه...

 

اما حالا در خدمتم و دارم به روز می شم...همچنین دارم وبلاگ های دیگرم رو اپ می کنم.از جمله :http://www.bm2h.mihanblog.com/

حرف خاص دیگه ای ندارم ولی کلا مخلصتونم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

میخوام این پست تازه رو به یه نقد شروع  و تمومش کنم.نقد از یه فیلم که این روز ها خیلی سر و صدا به پا کرده و گویا چندسالی هم توقیف بوده. میخوام در موردش صحبت کنم چون از دیشب تو فکر این فیلمم.

 

.

.

.

.

.

.

.

.

 

نمردیمو دیشب با شوشو رفتیم فیلم  به رنگ ارغوان ساخته ابراهیم حاتمی کیا رو دیدیم.اونم تو سینما اریکه سعادت اباد. چقدم شلوغ بود حالا خوب جا رزو کرده بودیم.خلاصه نشستیم با ذوق  و شوق تا این اثر هنری رو هرچه زودتر ببینیم...دل تو دلمون نبود که فیلم شروع شد.......

 

 

کــــــــــــــــــــــــــــات...فیلم تموم شد.اونم دقیقا تو لحظه ای که فکر میکردی داستان با تجه به تعرفاش باید شکل دیگه ای به خودش بگیره اما...!!!

 

دمت گرم ابراهیم خان...2 ساعت مردمو سره کار گذاشتی که ای اثر ضعیف و تحویل مردم بدی؟ هرچند وقت یه بار میای فیلم می سازی که به جای فیلم سازی بیشتر شعار میدی و بیانیه نویسی می کنی.به نظرم سکوت چند وقتته و حفظ کنی به جای اینکه بیای همچین فیلم های ضعیفی تحویل مردم بدی!!!! چیو می خواستی تو این فیلم بگی؟ سیاست کشورمون که اینقد ضعیفه که یه فرد قوی اطلاعاتی عاشق یه دختر بشه که باباش جزو مجاهدینه و به خاطر اون حتی کارشو ول می کنه و فراری می شه؟یعنی یه اطلاعاتی میتونه اینقدر ضعیف النفس باشه؟

 

چرا بعد از اون اثر های فوق العادت مثل "اژانس شیشه ای" و یا "نوبت عاشقی" یه با ساختن اینجور فیلم ها همه ارهای مفید قبلیتو ضایع می کنی؟ دلیل سکوت این چند وقت این بود که این فیلم و بسازی؟

 

 

 

بهتر نبود قبل از رسیدن به اوجش اول یه اطلاعات اندکی از علایق،نظرش نسبت به کاری که می کنه به بیننده ها بگی تا بعدش که به عشق و عاشقیش می رسه بیننده ها درجا نزنن؟مثلا اون صحنه های اکیپ دانشجویی و یا حضور سراون احمدی در این جور اکیپ ها چیو می خواست بگه؟

 

والله چی بگم...نقد کنندها بهتر می دونن که این فیلم بهترین اثر سال معرفی کردن ما که عددی نیستیم.

 

 

نمیدونم چه کسایی این فیلم و دیدن و کیا ندیدن...! ولی اگه نرفتین حتی ارزش اینو نداره که سی دی هاش که بعدا با قیمت 1500 تومان (یعنی دقیقا نصف پول بلیطی که دادم) میاد بیرون باز هم نخرین، چون این فیلم هیچ حرفی برای گفتن نداره...

 

 

خزر معصومی هم که قربونش برم اینقدر سرد بازی کرد که ادم حالش داشت به هم میخورد

 

 

 

 

 

 

این فیلم و فقط بخاطر حضور حمید فرخ نژاد بود چون خیلی دوسش دارم و انصافا خوب بازی کرد...

 

 

 

 

 

ا ین فیلم هم که سیمرغ بهترین فیلم از نگاه تماشاگران به تهیه‌کنندگی «سیدجمال ساداتیان» اهدا شد.
این فیلم با کسب 68 درصد آراء سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را به خود اختصاص داد.

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

تقدیم به دوستان خوب وبلاگی.. امیدوارم که دلتون هیچ وقت زمستونی نباشه!!

 

حتما این شعرو و تا اخر بخونید.خیلی قشنگه.قلب

 

البوم زمستان از مهدی اخوان ثالث 

 

.

 

سلامت را نمی خواهم پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد
پاسخ دادن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید و نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس که این است
پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد٫ ای ترسای پیر پیرهن چرکی
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی٫ در بگشای
منم من میهمان هر شبت٫ لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش
نغمه ناجور٫ نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در٫ دلتنگم


حریفان٫ میزبانان
میهمان سال و ماهت
پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست٫ مرگی نیست
صدایی گر شنیدی
صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جان بگذارم
چه می گویی که بی گه شد
سحر شد
بامداد آمد

فریبت می دهند بر آسمان
این سرخی بعد از سحر گه نیست
حریفان گوش سرما برده است
این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت
نه تور مرگ اندود پنهان است
حریفا را چراغ باده را افروز
شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر٫درها بسته٫ سرها در گریبان
دستها پنهان٫ نفسها از دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آگین
زمین دلمرده ٫سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
زمستان است

 

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهیست، از دل خونین
لحظه های عمر بی سامان، میرود سنگین
اشک خون آلود من دامان، می کند رنگین

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا
آه از این دم سردیها، خدایا

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردیها، خدایا
داد از این بی دردیها، خدایا

نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا
وای از این بی همرازی خدایا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

 

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..یارا
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خدایا
وای از این افسون سازی، خدایا

 

 

 

 

 

یک توصیه:

 در اوج دلگیری از همسرتان، فراموش نکنید او کسی بوده که شایستگی انتخاب شما برای یک عمر درکنار هم بودن را داشته است.میتوانید از هم دلگیذ شوید اما قهر کردن ممنوع است!فرصت حرف زدن و حل مشکلات می تواند رابطه همسران را همیشه گرم و صمیمی نگه دارد.

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

      " مردی که او را بزرگترین نویسنده روزگار ما می دانستند هفته پیش در گذشت"

 

 

 سلینجر هم مرد.پیرمرد _ که ما نمی دانستیم پیرمرد است  بس که فقط به همان دو تا عکس منتشر شده از جوانی اش زل زده بودیم _ در 91 سالگی مرد و حسرت اینکه یک بار دیگر داستانی به شاهکاری "ناطور دشت" بخوانیم زا به دل همه ما گذاشت. مایی که سال هاست هروقت کسی از ما سراغ یک رمان خوب را میگیرد، اولین پیشنهادمان همین کتاب است.

قهرمان  کتاب او "هولدن کالفیلد" به حکم همدلی که اکثر ما با و داریم بیشتر است.

کاش حالاحالاها مجبور به نوشتن خبر درگذشت این نویسنده محبوب نبودیم.

 

درباره ی کتاب (ناطور دشت):

 هولدن از فرط کلافگی و بی حوصلگی داشت می ترکید . نه تنها فرار از خانه و ولگردی در شهر، مشکلش را حل نمی کرد بلکه بعد از هرکاری و مراجعه به هرجایی و ملاقات با هر ادمی، وضعش بدتر می شد. داشت خفه می شد. دیگر نمی توانست تحمل کند. حالش از همه بهم می خورد؛ چه از دوست مدرسه ای ن لش و مزخرفی که داشت، چه از همه دام هایی که ظاهرا خیرخواهی که سر راهش سبز می شدند. و چه ان اقا معلم مساله داری که قرار بود قابل اطمینان باشد و ادم حسابی باشد و تو زرد از اب در اومد.

هولدن خیلی بی ادب بود، اما بدذات نبود.این همه کلافه بود اما دلش برای ان خواهرکوچولوی مو قرمز دوساله معرکه اش یک ذره شده بود.فیبی را می گویم که بینظیرترین دختر ده ساله ادبیات جهان است.همان که خیلی به هولدن احترام می گذارد و در عین حال، نصیحت اش می کند که این قدر فحش ندهد و مرتب به او یاداوری می کند که "بابا می کشدت".شاهکار است این دختر.

هولدن همیشه اینجاست تا مراقب بچه ها باشد. مراقب فیبی ها. مراقب معصومیت این فیبی هایی که چندسالی مانده تا وارد دنیای چندش اور بزرگسالی شوند. دنیایی که نفس هولدن را بند اورده.

هولدن بود که به همه اغراق ها و کلافگی ها و بی حوصلگی ها و هستگی های ما یک نظم زیبایی شناسانه بخشید! او بود که برای همه دل بهم خوردگی ها و انزجارهایمان از ادمهای لوس و نفرت انگیز دنیای مدرن، ساختار تراشید.

 

درباره ی نویسنده (جی.دی.سلینجر):

یک خانه 99 جریبی ییلاقی، مشرف به پنج ایالت امریکا بالای یک تپه، جایی بود که سلینجر رنگ پریده ، پشت میز دراز می نشست و تلق و تولوق روی دگمه های ماشین تحریر می زد. کنده های چوب را توی بخاری می انداخت و انقدر کلمه روی کاغذ می نوشت و خط می زد تا انی که می خواست را پیدا کند.برایش هم مهم نبود که میلیون ها ادم، پشت حصار های بلند خانه اش منتظر شکستن سکوت طولانی نویسنده بودند تا از او بیشتر بدانند.او هر چندوقت یک بار با جیچش به شهر می رفت، کلمات ضروری رد و بدل می شد و غذا و روزنامه مورد نیاز خریداری می شد.اگر هم کسی گیرش می اورد ان قدر حرف نمی زد و جواب نمیداد که طرف مجبور می شد حرفش را روی کاغذ بنویسد و بچپاند توی دستش.

 

دو - سه چیزی که از او میدانیم:

 

"رویای ناطور"خیلی چیزهایی را که همیشه سلینجر از جواب دادنشان طفره می رفت، روشن کرد. شاید به خاطر همین، سلینجر از دخترش "مارگرت" که با جواب دادن به خبرنگاری که با جواب دادن به خبرنگاری باعث نوشته شدن این کتاب شد، حسابی شاکی شد.

 

 

نگذاشت هیچ عکسی از او منتشر شود. حتی بعد از چاپ دوم "ناطور دشت" با اصرار زیاد توانست ناشر را مجبور به حذف عکسش از جلد کتاب کند.

 

 

خود سلینجر هم مثل "هولدن" و بچه های خانواده "گلاس" از پدری یهودی و مادی مسیحی به دنیا امده. خودش هم بودایی بود.

 

گاوصندوق سلینجر پر است از فیلم های کلاسیک و نایاب امریکایی.

 

سلینجر را در خانه "سانی" صدا می کردند.

 

سلینجر"هایکو" می سروده و زمانی بیلیارد باز ماهری بوده است. شیفتگی او به مذاهب شرقی هم که معروف است. میگوند اوایل ازدواجش هیچ موجود زنده ای، حتی حشرات، حق کشته شدن در خانه سلینجر را نداشتند.!

 

سلینجر یک مرد شش انگشتی است (دست چپش). البته اگر این هم از کلک های خودش برای فرار از ادم ها نباشد.

 

سلینجر در مدرسه نظام، شاهر خودکشی یکی از همکلاسی هایش و پرت شدنش از پنجده بود.( جیمز کسل "ناطور دشت" را یادتان می اید؟)

 

داستان "فرانی" هدیه سلینجر به همسرش کلر" در شب عروسی شان بود. "فرانی" ظاهر و رفتار چمدان ابی رنگ "کلر" را داشت.

 

 

 

داریوش مهرجویی خودمان بدون اجازه از سلینجر فیلم "پری" را از روی "فرانی وزویی" ساخته و شایعاتی هم مبنی بر شکایت سلینجر از مهرجویی وجود دارد.

 

 

ظاهرا "شون کانری"توی "در جست و جوی فورستر" خواسته "سلینجر" باشد.تنهایی، اخلاق، افتضاح و عزلت یکی نویسنده  از ادم به دور، باعث می شود که خیلی ها این فیلم را ( که فیلم خوبی هم هست) به نوعی "از زندگی سلینجر" بدانند.

 

 

خواندن "ناطور دشت"تکلیف ثابت دانشجویان  "دیوید رایزمن" جامعه شناس امریکایی سرکلاس "شخصیت و ساختار اجتماعی" در دانشگاه هاروارد است.

 

 

"ناطور دشت" خوراک هر روز "مارک دیوید" قاتل روانی جان لنون (خواننده بزرگ بیتلز) بوده.

 

 

با "لری کینگ" در برنامه 20 ساله اش در CNN مصاحبه می کنند و ازش به عنوان کجری که تا به حال با هر کی اراده کرده ( از رییس جمهور تا هنرپیش هو بقیه* توانسته مصاحبه کند، می پسند:" کی بوده که دوست داشتی گیرش بیاری و نشده؟" بی درنگ می گوید: "سلینجر"

 

 

 

 

 

از اثار سلینجر می توان به:فرنی و زویی، تیرهای سقف را بالا بیندازید نجاران، دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم و جنگل واژگون و ناتور دشت اشاره کرد.

 

 

 

 

پ.ن: پیشنهاد می کنم کتای "ناطور دشت" رو حتما بخونیدیول

 

پ.ن1: اگر غلط املایی داشتم ببخشید...همش تایپیه...چون با عجله نوشتمنگران

 

پ.ن2: با اجازتون فردا می رم شمال و تا سه شنبه نیستم...این اولین مسافرت من و شوشوئه...امیدوارم خوش بگذره. قلب

 

پ.ن3: ولنتاین همگی هم مبارک.هورا

 

پ.ن4: مخلصیم 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا...امتحانام تموم شد...هورا

بقیه شم اصلا مهم نیست که همه رو پاس می شم یا نه...مهم اینه که تــــــــــــــــــــــــــموم شد...به همین غلظت!!!نیشخند

 

 

اخیش...دارم نفس می کشم..یه عالمه برنامه ریزی کردم برای خودم...همشم مهمونیم...فردا تولد دعوت دارم...اخر هفته خونه عمه شوشو  و به همین ترتیبعینک...واااااااااااااااااااای چه حالی میده!!! خیر سرم رژیم هم هستمنگران

 

 

 

امشب اگه بشه میخوام با شوش بریم جشن بگیریمقلب... جای همتونم خالی می کنم...تو این 2 هفته که امتحان داشتم فقط 3 روز همدیگرو دیدیم.ناراحت

 

عزیزم...

 

چنین

دیوانه‌وار و نجوا کنان

شباهنگام به سوی تو آمدم

- که دوستت دارم -

و تا فراموشم نتوانی کرد

روانت را با خود بردم

با من است

روان تو

هم اکنون

برای من است

به تمامی

در خوشی‌ها

و

ناخوشی‌ها

و

هیچ فرشته‌ای

نخواهد توانست

تو را از

               عشق سرکش و سوزان من

                                                        رهایی بخشد

 

                                                                                            "هرمان هسه"

 

 

معما نوشت: یه معمای جالب براتون دارم...بعد امتحانا می چسبهزبان

 

"یه مردی یه زنی رو بوسید . ازش پرسیدن شما چه نسبتی با هم دارین.

گفت مادر شوهر این خانم با مادر زن من مادر و دخترن."



حالا فکر میکنی چه نسبتی با هم دارن. جوابشو برام بزار.گاوچران


سر کاری نیست. یه کم فکر کن.!!! منتظر جوابهاتون هستم.یول

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

اووووووووووووووووووووووووووووووه راستی...تولد شوشوی عزیزمم بود. ولی من یه روز زودتر از ایشون به دنیا اومدم...پس یعنی بزرگترم... مگه نه؟؟؟!!!!

 

اینم یه شعر تقدیم به تو...

 

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد یک نفر است که اینجا

بین آدمهایی ، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی ،

دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ؛

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است ،

زیر این سقف بلند ، هر کجا هستی ، به سلامت باشی

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...

مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛

یک نفر هست که دنیایش را ،

همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو پیوند زده است

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...

مهربانم ، ای خوب !

یک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور !

پر احساس و خیال است و سرور !

مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد ؛

یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی ...

 

 

 

 

 

 

عدد توی شناسنامه شوشو میگه 2 روز پیش تولدش بود..تولدت مبارک عزیز دلم

 

 

 

 

 

پ.ن: قرار بود این پست زودتر زده بشه اما به دلیل گرفتاری درسی و شخصی و مهمونی و اینا اینا نتونستم بزنم...پوزش می خواااااااام

 

پ.ن1:از اینکه اپ می کنم  و خبر نمیدم شرمنده...باور کنید وقت نمی کنم...من شرمنده شمام

 

پ.ن2:مخلصیم 

 


 

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

در زندگی هر فرد روزهای خاصی وجود دارند که کاملا اختصاصی هستند. یعنی نقطه عطف زندگی او هستند. روزهای طلایی زندگی من، یکی روز تولدم است و دیگری روز اول سال. در این روزها سالی که پشت سر گذاشته ام را واکاوی می کنم و سال پیش رویم را پیش بینی. آخر روز هم معمولا غمگین می شوم !

 

مصداق عینی من این شعره:

 "نام نیکو گر بماند ز آدمی به کز او ماند سرای ماندگار"

 

 

 

 

تعریفی که از زندگی دقیقا مثل همینه:

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.


حالا واقعا من بزرگ شدم؟ تونستم کسی رو نرنجونم؟تونستم کسی رو شاد کنم؟ و ...

 

اما به هرحالا این یک سال هم گذشت...وچه زود هم گذشت!!!

 

 

عدد توی شناسنامه ام می گوید 3 روز پیش تولدم بود

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

بعد از همون اون همه دردسر برای باز شدن قالب وبلاگم ( بخاطر پر حجم بودنش) و شکایاتی که شما دوستان ازم داشتین...همت کردم و یه قالب خوب پیدا کردم...امیدوارم خوشتون بیادقلب

 

 

حالا میخواستم ببینم خوب هست یا باز عوضش کنم؟سوال

 

 

 

 

 

اوه راستی..تو انتخاب وبلاگ برتر ماه شرکت کردم که ایکونشو اون پایین صفحه سمت چپ میبینید...هر کی از دوستان که لطفی به من دارن ، هر باز که به ویلاگم میاین یه کلیک روی اون ایکون  بزنید..زحمت زیادی نداره...ممنوننیشخند

 

 

 

 

فردا اگه بتونم با یه اپ جدید در خدمتتون هستم...امیدوارم خوشتون بیاد چشمک

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

تــــنهایم چون تو در کنارم نیستی و خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمده ام. 

  
 انگار صد سلسله کوه را روی شانه های کوچکم حمل کرده ام 

  
 انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام . 

  

خسته ام خسته آنقدر که نام خود را فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را بوئیدم. 




 خسته ام نه آنقدر که نتوانم تو را دوست نداشته باشم واز کنار نفس های گرمت بی اعتنا عبور کنم . 

   
کاش بدانی که قلب من اشتیاقی برای دوست داشتن تو دارد تو در سرزمین قلبم خانه ای ساخته ای که پنجره هایش به سوی تو گشوده شده است و ایوانش گرم از حرارت توست.

 

 

 

 

جمله به یاد ماندنی:

در کودکی بازی، در جوانی مستی، در پیری سستی، پس کی خدا را جُستی؟


 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

برف نوشت:

کاش قصه ادم برفی نبود. یا که نه، بود و همان که توی قصه ها گقته اند. فرزند امیزش دست های ادم و برف، می شد بهترین راوی قصه های برفی باشد.به دل ما نیست که.پس ادم برفی همان قصه ای که بود، هست. تو اگر گله داری ازز این همه سرمای روزگار،گوش هایت را خوب بپوشان و همان قصه ها را باور کن.اینطور بهتر نیست؛ نشان به ان نشان همان دایره ای باز شده روی شیشه، رو به حیاط برفی.پس یکی بود،یکی نبود و القصه...چشم های دگمه ای ادم برفی دروغ نبود.هویج جای دماغ دروغ نبود، دست های چوبی دروغ نبود. ادم برفی هم اگر تبخیر شد، فقط به عشف خورشید بود و این هم دروع نبود.

 

 

برف میاد / خدا کنه پرنده طاقت بیاره / باد میاد / خدا کنه بوی رفاقت بیاره / عمر یه دیوار همیم / فاصله حرف اخره / پناه بال و پرمون / سقفای بی کبوتره / تو گلدونای خونگی / داره کی پوسه ریشمون / گنجشکک اشی مشی / نوک می زنه / به شیشه مون / عمر یه پشت میله ها / ترانه خون قفسیم / خیس می شیم / گوله می شیم / اما به هم نمی رسیم

عبدالجبار کاکایی

 

وقتی برف میاد روزیه که به هیچ عنوان نباید تو خونه موند. همه زندگی یه لحظه است. همین لحظه هایی که ممکنه همیشه تکرار نشه. یک سال برف خوبی میاد و سال دیگه نه.برف برای همه یه مقدار مساویه. پس باید زد به دل برف و از اون لذت برد. امکان نداره تو خونه بمونم.از قدم زدن تو برف اونم با کسایی که دوسشون دارم سرمست می شم.

پس به امید روی که خدا این نعمت از همه فشتگترشو به ما نشون بده

 

 

سیاسی نوشت:

روزگاری تو جایی خونده بودم:(امین) برادر مامون و فرزند هارون الرشید خلیفه عباسی روزی از پدرش پرسید که این چه حکمتیه که تو موسی بن جعفر (امام کاظم (ع)) را به حضور فرا می خوانی و بسیار تکریم  و احترام می کنی و مراتب ارادت ابراز می داری و حتی الباب بدرقه می کنی اما بلافاصله فرمان حبس و زجر ایشان به ماموران الباغ می داری؟

هراون پاسخ داد:" الملک عقیم!"

این همان توده رایج در میان مردم است که:

سیاست،پدر و مادر ندارد

 

 

پ.ن: از ابراهیم رها متنی خوندم که خیلی فشنگ بود فرصت شد می نویسمش

پ.ن1: ببخشید بابت دیر اپ کردن....خیلی درگیر کارام بودم...موقع امتحان ها هم هست پس کمتر میام

پ.ن2: مخلصیم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

                                               ***
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ 

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. 

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. 
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. 

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. 
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. 
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. 
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. 
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! 
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. 
این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
 من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. 
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. 
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, 
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
 انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
 من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. 

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! 
اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. 
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
 زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود

نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.  
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. 
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. 
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

 

             ************ ********* ********* ********* **

پ.ن:جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. 
این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند

پ.ن1:در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید.  

 

پ.ن2:زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید

 

پ.ن3:زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید

 

پ.ن4:گر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید .

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

امروز دلم می خواد یخورده سیاسی بنویسم    بعد از کلی کلنجار رفتن دیدم بیشترین چیزی که اذیتم می کنه همین قضیه هتک حرمت به ساحت مقدس امام خمینی (ره)    ( چه اسم نون و ابداری).

از همین الان بگم نمی خوام به شخض خاصی توهین کنم و حرف ها منم به منزله توهین و یا قصد شخصی نذارید

 

امروز دانشگاه ما پر شده بود از این نظامی ها و لباس پلنگی ها و یا به قول محسن نامجو گلادیاتورها. خدا نصیب هیچ دانشگاه و هیج بنی بشری نکنه...چقدم ترسناکن ..از کنارشون رد میشی باتوم (باطوم) و همینجوری می چرخونن...مثل می خوان زهره بترکونن..فکر کردن ما ازشون می ترسم خلاصه رفتیم داخل دانشگاه دیدیم خبری نیست...انتراک وسط کلاس بود که متوجه یه اعلامیه شدم رو برد دانشگاه...که چشام 4 تا شد کاشکی از اعلامیه عکس می انداختم می اوردم اینجا شا هم بخونید...چه چیزایی که راجع به این هتک حرمت که ننوشته بود.

من موندم تو کار این مملکت...چرا دیگه وقتی حرفی برای گفتن ندارن یه دفعه یه برگ دیگه میندازن وسط دارن به هر چیزی چنگ میندازن تا بتونن از طریق اون به اون چیزی که می خوان رسن. و همه چیو گذاشتن زیر دره بین

به خدا ما عکساشو دیدم...فقط یه عکسی بود که جای پا روش داشت و کنارش هیچ ادمی نبود...اصلا از کجا معلوم که کار ، کار خود ناکسشون نباشه؟  ما دیدیم چند نفرو بخاطر این قضیه گرفتن که معلوم نیس چطوری... فکر کنم تا الان قبرشونم کندن

  

هی خدا چی بگم از این قوم...

 

دیشب تو اخبار BBC یه مسجدی رو تو قم نشون داد که داشتن این شعار و میدادن:

 

                   خمینی ما کوثر است              دشمن او ابتر(عبتر) است

 

شما چی فکر می کنید؟ واقعا خمینی اینقدر مقدس هست که لقب کوثر بهش بدن؟

 

خیلی حرفا دارم اما تمومش می کنم...وبلاگ من همینجوری تو لیست سیاه هست چه برسه به اینکه...

 

 

 

 

پ.ن:روی این لینک کلیلک کنید...بعد درون box هرچی اسم می خواید بذارید...اول با اسم خودتون شروع کنید.به شرطی که به انگیلیسی تایپ بشه...اونوقت ببنید چه چیز جالب می شه.  

 

 

پ.ن1: به قول بانوی فانوس به دست کاشکی واقعه 21 دسامبر 2010 واقعی باشه و همه چی تموم شه...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 پس نوشت: یه خورده ناراحتم...امیدوارم امروز هر چی زودتر شوشو رو ببینم و این قضیه رو بگم و خیالم راحت بشه...افسوس

نمیدونم خداجون این چه حساسیته که من رو بعضی از حرف ها دارم...حالا که مزدوج شدم دیگه نباید اینوری باشم اما هنوزم که هنوزه اینطوریم و نسبت به حرف ها و رفتار طرف مقابلم خیلی حساسیت نشون میدمکلافه...نه جلو روشا بیشتر خودخوری می کنم ولی نمیتونم حرفمو نزنم ...واسه همین می خوام با شوشو که یه قسمتی از ناراحتی به ایشون مربوط می شه صحبت کنم و حلش کنم.استرس

 

وسط نوشت: دربه در دارم دنبال یه تالار خوب می گردم واسه جشن عقد. واااااااااای خدای من اینا چیه؟؟؟ تعجبهمش پول مفته هاااااااااااا...برای یه خواننده که یک ساعت و نیم بخواد بخونه باید 250هزار تومن بدی. یا چون مادر شوشو اتلیه دارن و خودمون می خوایم فیلمبردار بیاریم باید ورودی 50 هزارتومنی بدیم.تازه اتاق عقدشم ورودی داره غیر از هزینه خود خنچه عقد.واقعا مملکت بی در و پیکریه هانگران... اصلا اهل خرج های اضافی نیستم اما یه سری مسائل هست که باید باشه و ... ابرو

 

بعد نوشت:برای رسیدن روز تاسوعا و نذری دادن مامان و خاله خودم روزشماری میکنمقلب...نذری تاسوعای ما که نذر حضرت ابولفضله خیلی حاجت می ده...خیلی ها سر این دیگ ( با اینکه خودشون حضور نداشتن) حاجت داشتن وحاجتشونو گرفتن شما هم اگه حاجت دارید بگید.من که خودم خیلی حاجت گرفتم...( شوشو اذیت می کنه میگه پاسال سر دیگه چی نذر کردی که امسال من پیشتم...منم میگم هیچیخجالت) روز عاشورا هم نذری مامان بزرگ شوشوئه که برای اولین سال می خوام به عنوان عضو جدید برم. مژه

ممنون بابت حضور گرمتون در وبلاگم..واقعا باعث خوشحالیه...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

جمعه دو هفته پیش روز بله برونم بود( دیروز هم روز عقد کنون بود)...یه خورده دیر شد برای اپ کردن اما بالاخره اپ کردم اونم به دلایلی... که یکی یکی عرض می کنم!!!


 وسط نوشت: الان دارم اهنگ قر دار گوش می کنم ...اهنگ جدید لاله زار مرتضی...واسه همین تایپم داره طول می کشه...

 نوشته م و کوتاه می کنم که حوصلتون سر نره!!!

خوب !!!روز جمعه بود و روز ازدواج امام علی (ع) و فاطمه زهرا(س). که روز خیلی مقدسی هم هست...

ساعت 4 بعدازظهر شوشو بافامیلاشون اومدن و چون نوه بزرگ و پسر بزگ هستن خوب طبیعتا همه ارزو دارن که تو این روز بزرگ و قشنگ حضور داشته باشن...


از جشن چیزی نمی گم چون همش خاطره ست و نمی تونم تک تک عنوان کنم...ولی همه چی خیلی عالی و خوب برگزار شد.اینم مهمونامون بودن

 

 

از مامان و برادر و خاله شوشو هم تشکر می کنم بابت زحماتی که کشیدن...مامی شوشو اتلیه عکاسی دارن و خلاصه فیلم و عکس ما به راه بود دیگه...واسه جشن بله برونم یه البوم جداگونه دارم من!!!عقد کنون که بماند..جشن عقد هم بماند. 


عکساشو گذاشتم اما عکس خودم و شوشو رو اگه تونستم میذارم...چون فتوشاپ هنوز وصل نکردم( بعد از اون افتضاحی که سر PC اومد) برای همین باید یه خورده اصلاح شه بعد بذارم.مثل ین( عکس خودم و شوشو رو هم گذاشتم)

اما دو تا عکس گذاشتم که با برنامه PAINT درستش کردم...خدایی اگه کاربرد های این برنامه رو بدونی برای اینجور کاراهای جزئی خیلی خوبه!! مثل کم کردن حجم و یا کندن یک سری از قسمت های عکس.

خلاصه دلیلم برای اپ کردن این بود که عکسامو نشون بدم...میدونم که دیر شده اما هنوز وقت هست..اگه بتونم و عکسای عقدکنونم اماده بشه اونا رو هم میذارم... هم با کارهای مامی شو اشنا بشید واقعا هنرمندن...و هم از زحماتشون تشکر کنم

 

خلاصه تو ادامه مطلب دو تا عکس گذاشتم ببینید و نظرتونو بگید. 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

سلام به همگی...

عید قربان  رو به همه دوستان وبلاگی و دوستان پردیسی و مشترکا از هر دو تبریک می گم...

عید که چه عرض کنم عزایی هم بود واسه ما عید بود...( کفر نمی گما...حقیقتو گفتم)

دلم برف می خواد ...وقتیکه با شوشوجان بریم پشت پنجره و بارش برف و نیگا کنیم

 

 و  به یاد روز های خاطره انگیز پارسال بیفتیم...چقدر زود گذشت پارسال تا امسال...اون قهر و اشتی ها   روز تولدمون که فقط 1 روز با هم اختلاف

داریم...قدم زن ها تو پارک ملت،بعدش می پریدیم تو کافی شاپ غروب برج سفید( روبه روی پارک ملت) و دو تا نوشیدنی داغ می خوردیم پارسال تو چه فکری بودیم و امسال تو چه فکری هستیم...چقدر تغییر کردیم و شرایطمون عوض شده...!!!

 

واقعا یادش بخیر...

 

امشب شوشوجان پیش من نیست و من تنهام...دلم گرفته، دلم میخواست الان پیشم بود  بی تو بودن رو دوس ندارم...!!!

 

ولی فردا از صبح می رم خونه مامی شوشو و تا شب اونجام...چقذه خوش بگذره...!!!

 

الان همه هوایی شدنا...جمع کنین خودتونو...  

 

من رفتم بخوابم...شبخیر...

 مخلصیــــــــــــم...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

سلام دوستان...بابت دیر اپ کردن شرمنده و ممنون بابت تمامی لطف هایی که داشتین...خیلی شرمنده کردین و فهمیدم که هنوز دوستایی دارم که به فکر منن و دوسم دارن...اسم نمیبرم چون ممکنه اسمی یادم بره و این وسط درگیری به وجود بیاد...

راستش غرض از اپ کردن این بود که یه کمکی ازتون بگیرم...خیلی مفیده و شاید هم در اینده براتون یه تجربه بشه( البته برای کسایی که هنوز مجردنو قراره بعدا مزدوج بشن)

راستش اطلاع دارید که بنده تازه ازدواج کردم و کم تجربه...از تمامی دوستانی که ازدواج کردن و یا مجردایی که از دوست و فامیل و اشناشنیدن و دیدن و یا اینکه بعدا می خوان معیارهای کمک رسانی رو در مورد همسران ایندشون به کار ببرن بهم در موارد زیر بهم کمک کن:

1- غذا درست کردن:

انواع غذاهایی که می دونین خوشمزه ست و به مذاق اقایون خوش میاد کم زحمت و کم جا باشه و بشه راحت درستش کرد...کلا دنگ و فنگ نداشته باشه...اقایون هم می تونن در این زمینه کمک کنن.( خواهشا قورمه سبزی و قیمه بادمجون و اینا اینا نباشه)

 

2-پیش غذا و وسط غذا و بعد غذا:

معمولا اینایی رو که بالا نام بردم و داریم سر غذا...مثلا انواع سالاد،انواع دسر،بستنی ( اونم از نوع شکلاتی)،سوپ، و خوراکی های کم حجم

 

3- خیاطی:

بهم بگید چجوری باید جوراب اقامونو وصله بزنم...یا دکمه شو بدوزم...

همین دوتا رو بگید بقیش از حوزه استعدادی من خارجه...بافتی و ملیه دوزی و منجوق دوزی و ... هم باشه اشکال نداره.

 

4- نشونه گیری:

معمولا چه وسایلی برای پرتاب بهتره؟ملاقه، کفگیر،لنگه دمپایی، لنگه کفش با پاشنه تخم مرغی؛3 سانتی،5 سانتی، 10 سانتی  و .... به بالا... میخوام دقیقا به هدف بخوره...

این سئوال از خانم های متاهل:احتیاج به کلاس های تیراندازی و پرتاب دیسک و اینا اینا دام و یا در اثر تجربه به دست میاد؟

 

5- روش های قهر کردن و ناز و عشوه:

واقعا تو این یه دونه خیلی خیلی بی تجربم...دارم جدی می گم...هیچی بلد نیستم چون همیشه مردونه رفتار کردم...چه جوری وقتی یه چیزی ازش می خوام قبول کنه یا با دوستام می خوام برم بیرون گیر نده و اجازه و بده و ...

دیگ همه خانم ها باهاش اشنایی دارین

 

 

 

5 تا راه حل می خوام از همتون در مورد این 5 تا کمک...از خانم ها و اقایون متاهل گرفته تا مجرداش که برای زندگی ایندشونم خوبه...اگه چیزای دیگه ای هم هست بگید تا اضافه کنم...

 

 

پ.ن:از شوشوجان عذرخواهی می کنم...اما باید بدونن چه مسئله های حیاتی ئیه

 

پ.ن1:هوا رو به سرد شدن داره و احتمال بارش بارون و برف هست...مواظب خودتون باشید

 

پ.ن2: 16 اذر قراره خفن بازاری بشه مواظب خودتون باشید

 

پ.ن3:مخلصیــــــــــــــــــــــم

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

یک اتفاق عجیب اما در عین حال جالب و دوست داشتنی...قلب


پی نوشت این اتفاق رو براتون میگم...تا به پس نوشت هاش برسیم!!!! 



راستش طی همین اتفاق های عجیب که تو  جهان سوم می افته...یکیش ازدواج بنده ست که قراره اخر همین هفته باشه...چطوری اتفاق افتادنش و بماند...!!!خجالت


اما ما هم بالاخره قاطی مرغ ها  و خروس ها شدیم... نه اینکه فکر کنید منتظرش بودمانیشخند...اا مثل همه ی اتفاق های عجیب زندگی و تو این هزاره سوم این اتفاق هم کمی برای من عجیب به نظر می رسید که بین میلیون ها ادم که دارن تو این دنیا زندگی می کنن بخوای یک نفر و فقط یک نفر و پیدا کنی که تمام عمر باهاش زندگی کنی و یا کسی باشه که با خصوصیات اخلاقی  و رفتاری و کرداری تو جور باشه...به نظر شما کمی عجیب نیست؟متفکر


پ.ن:به دعای خیر همتون محتاجم...برام ارزوی خوشبختی کنید.


پ.ن1:شوشوجان گفتن که نت های شبانه رو کمش کنم...منم که نمیتونم رو حرفشون حرف بزنم پس قبول کردممژهولی نت های روزانه مو دارمنیشخند


پ.ن2:اگه کم میام و دیر جواب میدم از همین الان پوزش میخوام ...مخلص همتونم هستم...


پ.ن3:با ارزوی خوشبختی تمامی جوانان و خانواده های خوب ایرانی...قلب


پ.ن4:مخلصِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــم...



 


 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

سلام به تمام دوستان ... من خوبم باور کنید( این تی تی جونم ازم خواسته بود)...

ممنون بابت لطفتون و نظراتتون...ببخشید که دیر جواب دادم و دیر اپ کردم...

جاتون خالی...جمعه شب با شوشوجان( به قول دختر 20 ساله) و عموی شوشوجان و دوستشون که از قضا مونث هم بودن رفتیم کنسرت رضا صادقی...

 



(تو پرانتز عرض کنم که یه 1هفته ای درگیر این کنسرت بودیم چون شوشوجان میخواستن سوپریزمون کنن و نمیگفتن کجا میخوایم بریم و منم که فضــــــــــــول نمیتونستم صبر کنم تا جمعه شب برسه و خلاصه مخشونو  زدم تا بالاخره گفت کجا می خوایم بریم...چقدر بده!!!بعضی موقع ها این شوشو ها می خوان سوپریزمون کنن اما دیگه نمیدونن چه ضربه ای به روح لطیف ما وارد میشه، اونم از فضولی!!!)

خلاصه این کنسرت از این خواننده ای که خیلی دوسش دارم جمعه شب تو برج میلاد برگزار شد و من و شوشوجان جدا و اون دوتا هم جدا اومدن...

اولش رفتیم معجونی زدیم به بدن و بعد ساندویچ هایدا خریدیم و رفتیم...( همون ایرانی بازی دیگه...یه جا که میری از اول تا اخر فقط هله هوله و غدابخوری)


سانس ما ساعت 9 تا 11 بود و ما 8 حرکت کردیم سمت اتوبان حکیم تا از اونور بریم...چه ترافیکی و شلوغی بود بماند...

بالاخره با هزار مکافات یه جای خوب برای پارک پیدا کردیم تو پارکینگ و رفتیم سمت مرکز همایش های برج میلاد.

رسیدیم و اونجاعموی شوشوجان و همراهشون رو که یه خانم با شخصیت و خوشگل بودن و دیدیم...(به این قسمت توجه کنید:)*از اونجا که ورودی خانم ها و اقایون جدا بود* که نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟جدا شدیم از اقایون و داخل سالن همدیگرو دیدیم و رفتیم سمت جایگاه.

جایگاه ما قسمت f  بود که قسمت فوق العاده ای بود برای دیدن و view خیلی عالی داشت...دست شوشوجان درد نکنه.

با 1 ساعت تاخیر کنسرت شروع شد و و اهنگ هایی از دو تا البوم قبلی و دو تا رمیکس و دو تا اهنگم از البوم جدیدشون یکی بود و یکی نبود خوندن...که خیلی قشنگ بودو ماهم هی دست میزدیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم


فقط یه انتقاد:گلچین کردن اهنگاش زیاد جالب نبود ...مثلا اهنگی که من دوست داشتن نخوند...اهنگ مورد علاقه من به چه قیمتی رضا صادقیه...

اخر کنسرت هم یه پسره به زور پرید رو stage رضا صادقی و بغل کرد که ماموران زحمتکش حراست و نگهبانی پرتابش کردن بیرون و معلوم نیست کجا بردنش... 

اما خوب در کل خوب بود...ساعت 12 شب رسیدیم منزل...با هزاران دردسر ( چون باز کلیدمو جا گذاشته بودم) مامانمو از خواب بیدار کردم تا درو برامون باز کنه و شب هم از خشسگی خوابیدیم چون فردا دانشگاه داشتم...

صبح هم با زور کتک و پارچ اب بیدار شدم...


تو ادامه مطلب عکس های کنسرت و گذاشتم...فردا، پس فردا هم اگه بتونم تیکه های کنسرت و میذارم که با موبایل خودم فیلم و عکس گرفته بودم...

 

 

 

پ.ن: رهبری این ارکستر بهنام ابطحی بود که 28-29 ابان تو همون برج میلاد کنسرت دارن...یه کنسرت موزیکال...خیلی خوبه ...حتما برید...برای اطلاعات بیشتر به این سایت برید:

www.parsconcert.com

پ.ن١: تو این کنسرت چند تا از بازیگران و هنرمندان هم بودن مثل: پوریا پورسرخ،شبنم قلی خانی،علی انصاریان، مهدی بی باک،احسان خواجه امیری،مهتاب کرامتی و...

پ.ن٢: فردا شب عکس های خودمو میذارم...عکس های خودم نه هااااااااا...عکس هایی که از کنسرت خودم گرفتم و میذارم

پ.ن٣: یکی از موارد زندگی کردن هم رفتن به این کنسرت ها هر ماه یکباره ...پیشنهاد میکنم برید...

پ.ن۴:مخلصــــــــــــــیم

 


 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. 

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم: 
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! 
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: 
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟ 
با درماندگی گفتم: آره، .... نه، ... نمی دونم !!! 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین .... 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟ 
جواب دادم: نه ! 
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی


حالا تو بگو دوست وبلاگی من...

                                       تا حالا چقدر زندگی کردی؟

 

 

 

پ.ن:به علت مقادیری دل گرفتگی، ممکن است مدتی کم پیدا باشم. دوستان، خوبی بدی چیزی از ما دیدند، حلال کنند که عمر دست خداست .
یا علی .

این متن مال یه  هفته پیش بود اما الان خیلی خوبم...میبینید که روش خط زدم...بابا چرا تلقین می کنید خوبم

 

پ.ن1:طی اطلاعیه ای:

خیلی فوری سریعا اطلاع رسانی کنید :یک منبع مطلع گفت: تدابیری اندیشیده شده تا در صورت حضور دانشجویان در سر کلاس درس از خروج آنها برای راهپیمائی فردا جلوگیری خواهد شد.بر اساس این گزارش قرار است دهها اتوبوس نیروی انتظامی مقابل درب دانشگاهها صف بکشند و اجازه خروج دانشجویان را ندهند.

من فردا دانشگاهم...اگه منو ندیدید بدرود

فکر کنم چوبی و چماقی دستشون بگیرن و یا علی... 

 

پ.ن2:از تمامی دوستان ممنون بابت نظرات خصوصی و عمومی...در مورد اون فرد ناشناس که خصوصی پیغامشون رو نوشتن من حواسم هست و گول حرف ها و کلماتشون رو نمیخورم...بازی با کلمات اسونه اما کیه که گول بخوره...

پ.ن3:خوبم اما تو دوست وبلاگی باور نکن... 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

                                                            اخر عمر از جهان چون برود خام برفت 

 

میدونی خوبی جریان زندگی چیه؟ اینه که مثل سیلاب تو رو به جلو میبره و با خودش می بره، چه بخوای و چه نخوای.وقتی هستی و زنده ای روز ها وشب ها و جریان عادی زندگی تو رو همراه خودش می کشونه و میبره.اما زندگی معطل درماندگی های ما نیست، میگذره و میگذره و در این گذر روز هاست که بزرگترین مصیبت ها از تو دور میشه.اما درد از بین میره؟از عظمت مصیبت و فاجعه کم میشه؟

 

من دختر بیوه ای هستم میدونی چرا؟شاید همه فکر کنند بیوه بودن با تعبیر جسمی معنا پیدا می کنه. اما خوش به حال زن های که جسمابیوه می شن. جسم و نیاز های طبیعی با زندگی کنار می یاد و راه رو عوض می کنه. ولی بدبختی که روحش بیوه بشه درد بی درمونیه که علاجی نداره.

من روحا دیگه یه دختر نیستم.

 

دختری هستم که عشق رو در زیباترین صورتش تجربه کرده و این حماقت بزرگیه که کسی فکر کنه می تونه با تملک جسم من این گذشته منو کمرنگ کنه و یا حتی از بین ببره.

 

برای از بین رفتن یک زندگی،یک عشق یا یک رابطه ی عمیق، لازم نیست دلیلی محکم وجود داشته باشه.بهانه های پوچ و بی معنی و کوچک وقتی با عدم درک و فهم باشه باعث ویران شدن یک زندگی یا عشق میشه.این تنش هایی که بهانه ها ایجاد میکنه و در اخر سر تبدیل به گره هایی میشه که نمیشه باز کرد به ظاهر کوچکن اما به همان اندازه باعث اختالافات بزرگ، خرد کننده و از بین برنده می شن.

 

اری من از بهشت رانده ای هستم که با خیال اون بهشت زندگی می کنه و کمتر از اون براش خاکی یه، بی ارزش و پست. 

 

 

 

 باز آی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین

                                                    کآشوب و فریاد از زمین بر اسمانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

                                               من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود 

 

 

 

 

پ.ن:از پاییز بدم میاد..اما پاییز امسال فکر کنم دیگه اوجش باشه.نم نم بارون دیگه قشنگ نیست و ایستادن زیر بارون به جای اینکه شادی برام بیاره فقط اشکامو سرازیر کرده.غروب ها دلگیر و خفه و من...

 

 

پ.ن1:به علت مقادیری دل گرفتگی، ممکن است مدتی کم پیدا باشم. دوستان، خوبی بدی چیزی از ما دیدند، حلال کنند که عمر دست خداست .
یا علی ...

 

پ.ن2:چند وقتی میشه دست به قلم نبردم اما از امشب شروع می کنم تا دلنوشته هامو که نیمه کاره موندن تموم کنم.شاید این اتفاق باعث بشه که بتونم عمیقتر بنویسم.

دست به قلم نمیرود .. 
فقط چشم به قلمها میرود 
که ای کاش آنها که گفتم نبودند . 
که امروز اینگونه نباشد ...

 

 

پ.ن3:مخلصیـــــــــــــــــــــم 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

سلام به دوستای خوبم...فعلا خیلی درگیرم مشکلاتم شدم...کامپیوترم داغون شده ویندوزش بالا نمیاد منم وقتشو ندارم که بخوام ویندوز عوض کنم... الانم که از سایت دانشگاه تونستم بیام اونم با چه دردسری...درسام خیلی سنگینه...هر هفته هم یه teranclaton مهندسی دارم با یه lecture.دیووونه شدم دیگه

راستی قابل وبلاگمو عوض کردم؟به نظرتون خوشمل شده؟البته خیلی شلوغ پلوغه...وسیله هام همینجوری پخش و پلاست اما شاده...چون از رنگ شاد استفاده کردم باید باقی مطالب رو هم درستش کنم که قابل خوندن باشه در اسرع وقت اینکارو انجام میدم

 دیگه خسته شدم از وبلاگ نویسی...کار سختیه و توقعات بالا...مخصوصا وقتیکه کسانی بعنوان منتقد میخوان بهت نگاه کنن اما هنوز نمیدونن که...!!!!!!!!!!!بگذریم...فعلا میام نظرات رو میخونم و در حد امکان جواب میدم...اگه نمیتوتم بیشتر در خدمتتون باشم ببخشید...

 پاییزم که اومده حال و هوامونو یه شکل دیگه کرده

 به قول شاعر که میگه:

آنجا
درختی دارم برگریز
کز شبان
ستاره ها را می گرید و
ازروزان
          خورشید را
 
همیشه در پاییز
درختی دارم.

عزیز تُرسه

 

28 روزی میشه که به استقبال خزان رفتیم اما هنوز حسش نکردم...نمیدونم همیشه پاییز  و وقتی حس میکردم که بارون بیاد و بوی خاک بلند بشه..دعا میکنم که هرچی زودتربباره

کنار عزیزی با دو تا فنجون قهوه

بسه بسه..بیا بیرون از رویا..چه جوگیری هستی تو؟

 

پ.ن:باید برم کلاسم داره شروع میشه...از نانی و حسن عذرخواهی می کنم بابت دیر پست دادن در بهترین ها...با توجه به مشکلاتی که گفتم تازه سرما هم خوردم

پ.ن1: و از حسن عزیز یکبار دیگه درخواست می کنم تا اون کدهای ستاره و ... روبرام بذاره...مرسی

پ.ن2:مخلصیـــــــــــم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()


دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛ 

فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.
 


توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی 

می خرید و در ازایش چیزی می داد. 

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را 

بعضی ها ایمانشان
را می دادند و بعضی
آزادگیشان را. 

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. 

انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، 

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را 

مجبور می کنم چیزی از من بخرد، 

می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند! 

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. 

تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. 

به جای هر چیزی فریب می خورند.. 

از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود..گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت. 

ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای 

دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. 

با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. 

بگذار یکبار هم او فریب بخورد 

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود!!! 

جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. 

فریب خورده بودم. 


دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود

 

 

پ.ن:اول می خواستم یه مطلب طنز بذارم اما نمیدونم چرا به جاش اینو

گذاشتم 

پ.ن1: ببخشید بابت دیر اپ کردن این چند وقته درگیر درس و دانشگاه بودم

 

پ.ن2:هر یک از دوستان که مایل باشن می تونن از مطلبم در وبلاگشون استفاده کنن البته با ذکر نام منبع

پ.ن3:این داستان یه انتهایی داره...یجور مسابقه ست اما شرکت کنندگانش میتونن بطور دلخواه شرکت کنن هر کی درست جواب بده جایزه نداره اما معلومه که...!خودتون جای خالی رو پر کنید

پ.ن4:مخلصـــــــــــــیم

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و مده فی عمره و زیننا الارض به طول بقائه و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و الذابین عنه و السابقین الی ارادته و المحامین عنه و المسارعین علیه فی قضا حوائجه و المستشهدین بین یدیه

  

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد ، خداوند گفت : "تو جهنم را دیدی ، حال نوبت بهشت است" ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت : "خداوندا نمی فهمم؟!" ، خداوند پاسخ داد : "ساده است ، فقط احتیاج به یک مهارت دارد ، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند !" هنگامی که موسی فوت می کرد ، به شما می اندیشید ، هنگامی که عیسی مصلوب می شد ، به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت نیز به شما می اندیشید ، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند ، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید ، که به همنوع خود مهربانی نمایید ، که همسایه خود را دوست بدارید ، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد

  

 

 پ.ن1:
تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد ، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند ، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید ، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید ، من جزء آن 7% بودم ، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم


پ.ن2:
لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید ، کسانی که برایتان ارزشمند هستند ، اما اگر این کار را انجام ندادید ، نگران نباشید ، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد ، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید ، از دست واهید داد ، کسی چه می داند ، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد


پ.ن3: مخلصِِِِِیـــــــــــــــــــــــــــــم 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 


فرا رسید لحظه ای که کاش فرا نمی رسید.

فرا رسید لحظه ای که کاش در اعماق زندگی محو می شد و به سر نمی رسید.

لحظه جدایی چقدر سخت است .

لحظه جدایی دو رفیق تنهایی ها ، دو رفیقی که با هم در لحظه های غربت بودند ، و درد و دل می کردندو درد دل هم را احساس میکردند از ته دل.

با هم بودند در تمام لحظه های غربت ، در تمام لحظه های شادی و غم و غصه با هم بودند و خاطرات زیبا و بیاد ماندنی بر جا گذاشتند.

حالا که خاطرات زیبا به جا گذاشتند و همیشه با هم بودند اینک باید از هم جدا شوند.

لحظه جدایی خیلی سخت است لحظه ای که تنها در چشمان دو رفیق اشک دیده میشد.اشک دوری ، اشک فاصله ، اشک جدایی.

اشکهایی که هر قطره از آن بیانگر یک خاطره از لحظه های با هم بودنشان بود.

قطره اول که از چشمانشان جاری شد به یاد روزهای آشناییشان ریخته شد.

قطره دوم اشکهایشان، به یاد روزهایی که با هم بودند ریخته شد.

قطره سوم اشکهایشان به یاد لحظه سخت جداییشان ریخته شد ، و بقیه اشکهایشان فقط برای

 اینکه دلشان خالی شود ودیگر بغضی در گلویشان نباشد از چشمانشان سرازیر شد.به یاد
 
خنده ها ، قهقهه ها ، به یاد غصه ها ، شادی ها و گریه ها اشک میریختند.و اینک زمانش و فرا

 رسیده بود که شعر جدایی را می خواندند.

شعری که در آن آواز غمگینی بود ، شعری که در آن آواز آغاز جدایی بود.

دست رفاقت در دستان هر دویشان گرمای خاصی به آن لحظه سرد غمگین بخشیده بود اما سرنوشت اینچنین می خواست!

حالا که آنها از هم جدا شده اند و باید دوری هم را تحمل کنند در عوض قلبهایشان تا ابد در کنار هم به رسم رفاقت باقی خواهد ماند

 

پ.ن1: جدایی قرار نیست، جدایی دو جنس مخالف باشه

پ.ن2: این و همینجوری نوشتم نه به یه منظور خاص، فقط به این دلیل که احساس کردم قشنگه

پ.ن3:مخلصـــــــــــــــــــــــــــــــــیم 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 خاطرم نیست که تو از بارانی 


                                         یا که از نسل نسیم


هرچه هستی گذرا نیست هوایت! 


       پس فقط اهسته بگو


                                             با دلم میمانی...

 

 

 

 

 

 

ممنونم دوستان عزیز بابت لطفی که به من داشتین...

تازه از یه مسافرت چند روزه برگشتم و دیدیم وااااااااااااااااااایدوستان چیکار کردن...ممنونم بابت این همه لطف..امیدوارم بتونم جبران محبتاتون رو بکنم...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

خبرنگار: قبل از هرچیز لطفا خودتان را معرفی کنید.
اغتشاشگر: غ. ط. ز 

خبرنگار: جانم؟
اغتشاشگر: اسم من را توی روزنامه ها اینجوری می نویسند.

خبرنگار: خب بفرمایید شما چه اغتشاشهایی کردید؟
اغتشاشگر: من از تظاهرات با موبایلم عکس گرفتم، یک قبضه آر پی جی توی جیبم گذاشته بودم و یک پیامک هم فرستادم.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

   طنز تلخ     

 

 

در پی حوادث عدیده و ندیده هواپیمایی ایران که خبراتش به همراه اثراتش از دور و نزدیک بر همگان رسیده و با شنیدنش رنگ از رخسار پریده ، بدینوسیله سازمان هواپیما رانی کشور بیانیه و نظر سنجی را به شرح زیر به سمع نظر رسانیده و تقاضا نموده است اجالتا" و عجالتا" و صراحتا" و شرافتا" و قضاوتا" با صلابتا" و کراهتا" و فجاهتا" چه کتابتا" چه شفاهتا" آن را تکمیل و در جهت اصلاح امور به این سازمان ارجاع دهید

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

چرا ناامیدان دوست دارند که نا امیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟


چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصل جهانی ازلی - ابدی قلمداد کنند؟


چرا پوچ گرایان خود را، برای اثبات پوچ بودن جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می جنگیم،پاره پاره می کنند؟


آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روح دیگران سرایت کند،دلیل بر رذالت بی حساب ایشان نیست؟


من هرگر نمی گویم در هیچ لحظه ای از این سفر دشوار،گرفتار ناامیدی نباید شد،من می گویم:به امید باز گردیم- قبل از انکه ناامیدی،نابودمان کند.

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

ابتدا مثل مرگ بی صدا بودند.مردم را می گویم.دیروز را می گویم.بعد صدایشان

که برآمد،خیال کن دماوند خاموش، به شوق اتش افشانی گرفتار شد.درست آن

زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی به جسارتی بکشد،

یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزارسویه، ماموران ستم را دیوانه می کند.نگاه

کن!ما ملت خاموش خاموش تو سری خور، هرگز اینقدر پرخروش یاغی نبوده ییم

و ما ملت یاغی پر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبوده ییم.

ما ملتعاشق

چقدرخوب می دانیم که چگونه می توان، به ضرورت، صدا را -مثل

نفرت- به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که می دانیم چگونه می توان نان تازه را

خشک کرد و نگه داشت،برای روز مبادا؛و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛و

ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل یک خط قران

خطی بسیار کهنه، در پوششی از مخمل سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت؛ما

ملت،چقدر خوب میدانیم که کی باید به صدای برخاسته به ظاهر آرام،با میلیون ها

صدای رسای خوف انگیز پاسخ دهیم.

یکملت عاشق

،مثل ملت ما ملتی ست

که به هنگام نعره کشیدن،به هنگام جنگیدن،چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن

را خوب می داند.


یک ملت عاشق

مثل یک قطعه سنگ عظیم حجیم غول اسا در دیواره کوهی

رفیع،خاموش است و ارام و موقر- مگر در آن لحظه ی هراس انگیز که بخواهد،

به قصد له کردن،از دیواره جدا شود.

 

 

 خداوندا!

کینه ام را به دشمنان میهنم عمیق تر کن
و زخم روحم را چرکین تر.


خداوندا!


خوف از ظالم را در من بمیران
و توان آن عطا کن که تخت سینه ناکسان بکوبم.
بی ترس از عواقب خوف انگیزش...


خداوندا!

کینه ام کینه ام کینه ام...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

سلام دوستای خوبم . ایشالا که همه خوب باشین . ازاینکه یه نموره دیر اپ کردم معذرت

 

خوب حالا واستون یه عکس گذاشتم از زندگی ! شما از این عکس چه برداشتی دارین ؟؟فکر می کنین سهمتون تو این دنیا کجای این عکس قرار داره ؟

 

 

 

من فکر می کنم بشه با دیدهای مختلفی به این عکس نگاه کرد و اون تعبیر کرد پس حتما من رو از نظرتون با خبر کنین...نظری هم که خوب نباشه اینجوری تشویق می شه !!!


 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()



کسی چه میداند ؟ انتهای تاریکیست یا ابتدای روشنایی!........................
سکون و ایستایی به سر منزل خود رسیده است!...............................
من در مرز روشنایی ایستاده ام ،‌نیمه راه مقصدم را میگویم....................
و هیچ تنابنده ای مقصد مرا آن طور که تو میشناسی،‌نمیشناسد.............
همه شانه بالا می اندازند، نگاهی میکنند ، گاهی میخندند و میگذرند!.......
......................و من اینجا تا طلوع منتظر میمانم ، شاید همسفر شدیم.
........................................................میدانی نگرانی ام از چیست؟
......................................اینکه تو هم مقصدت را عوض کرده باشی!!!
...........................................................................................
..............آرزویم این است،راه گم نشود ،چه با من ،چه بی من!
آسمان ، من می نویسم ، چه با تو ، چه بی تو

نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

"یک روز شاد برسم به حقیقت سخن یک شاعر که می گفت: "پشت این ابرها آفتاب است

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

برای جنگ با آمریکا آماده شویم؟

 

 

 



ابراهیم نبوی – دوشنبه 10 تیر 1387
*منبع : روز

در راستای اینکه ملت شریف ایران معمولا بیش از اینکه به فکر شکست دادن دشمن باشند، به ‏فکر زدن توی پوز او و گرفتن حال او هستند و در همین راستا نیز یکی از مسوولان اصلی ‏جنگ گفته است: ” در حال حفر 300 هزار قبر برای سربازان متجاوز آمریکا هستیم.” لذا ‏برخی پیش بینی های ضروری برای جنگ با آمریکا بشرح زیر پیشنهاد می شود:‏

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

 

مرتبه 900 جمله ی عاشقانه را 800 بار مختلف به 700 زبان پیش 600 نفر مطرح کردم 500 نفر آنها 400 جمله را به 300 زبان در 200 برگ ترجمه کردند که 100 بار برای تو در روز 90 و 80 دقیقه 70جمله را 60 بار در 50 روز روزی 40 مرتبه برایت تکرار کردم 30 تای آنها پس از 20 دقیقه 10 بار 9 سؤال کردم و 8مرتبه از 7 سؤال 6 جواب را دادی در فاصله ی 5 روز 4 مرتبه تو را به 3 جا دعوت کردم 2 ساعت خواهش کردم تا 1 بار بگی...

دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

نمی دانم....

چرا عاشق نباید آشکارا به مهمانی عشق برود ؟ نفهمیدم چرا عشق را زیر لب باید تکرار کرد؟

ندانستم چرا شوق را پشت پرده باید دیدار کرد ؟

نفهمیدم چرا حقیقت را بالای دار باید آویز کرد ؟

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

از که بپرسم این چراها را ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

چیزی بگو !چیزی بنویس ! کلمات را این قدر منتظر نگذار !کاغذ ها را به تلاطم در اور!


کاغذ ها هنوز سپیدند ، مداد ها هنوز مهربانند ،حرفی بزن! چرا سکوت کرده ای ؟ 

من میان بیشه های سکوت گم شده ام...

باران بی قرار به با م ها و شیشه ها می کوبد ، گاهی می گویم شاید شیشه ها از 

جنس بارانند که به اندک اخمی و بغضی می شکنند و فرو می ریزند.

باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است ! انگار هر که بیدار باشد ، صدای پای 

قطره ها را روی قلب خود می شنود.
گاهی از خودم می پرسم تولد شب برای چیست ؟

می اندیشم اگر شب نبود،از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه می بردیم... .

سقف اتاقم را کنار می زنم،شب به من خیره شده است،ابرهاروی اتاقم چتر گشوده اند

ماه ورم کرده است. کاش می شد رویا هایم را از اسمان بچینم!

اتاقم در شب غوطه ور است و من غرق ان ...

 

 

حالا نوبت توئه...چیزی بنویس...!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده 
اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی
وقتی که در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه 
ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده 
دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند 
دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره 
دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه 
چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه 
اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه 
خوابی رو ببین که آرزوشو داری 
اونجایی برو که دلت میخواد بری 
اونی باش که دلت می خواد باشی 
چون تو فقط یه بار زندگی می کنی 
و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری 
بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه 
اونقدر تجربه که قویت کنه 
اونقدر غم که انسان نگهت داره 
و اونقدر امید که شادت کنه 
شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن 
اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن 
روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه 
تو نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره 
وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی 
و هر کسی که اطرافت بود می خندید 
یه جوری زندگی کن که آخرش 
تو کسی باشی که میخندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

هر بارسکوت،هر بار مکث و نگاهی در فاصله میان لحظه های خالی...

لحظه هایی که بر روی عمرت حساب می شوند،می درند و می گذرند...

لحظه هایی که ناخواسته هر دقیقه اش سال ها پیرت کرده اند

لحظه هایی که سهم تو از آنها تنها همان گریه های شبانه است،اتفاق جدیدی نیست گریستن برای تو عادتی دیرینه است،تنها سهمی که به ارث می بری از مادرانت

 

به من بگو...بگو که چگونه است این نگاه ها که هرکس به آن بنگرد با اسرار آمیزترین لرزش ها مر تعش می شود؟

نگاه هایی دردناک،زجر آور،برآمده از غم ها و درد های پنهانی زنی بی گناه...

زن های بی پناه...زن های بی گناه

 

سال هاست که امثال تو متولد می شوند اما دیگران از این خبر که فرزند دختری متولد شده گنگ و گیج و ناراحت و مبهوت می شوند

کودک می شوند اما هیچ گاه کودکی نمی کنند و تمام سعی خانواده بر این می شود که در عنفوان کودکی از تو کدبانویی خانه دار بسازند و به جای عروسک در دستان تو کفگیر گذاشته می شو د

کمی بزرگتر که شوی درست در سنی که همسالان پسر تو غرق در بازی های کودکانه اند تو در بند حجابت کودکی ات را از دست می دهی

عاشق می شوی اما حق انتخاب نداری

نا خواسته مادر می شوی چرا که زمانی می توانی قابل ستایش باشی که مادر شوی

به پای فرزندانت پیر می شوی 

و می میری بی آنکه زندگی کرده باشی...

تو زندانی زندگی هستی که مردانش برای تو تصمیم می گیرند،به جای تو عاشق می شوند اما به تو قانع نمی شوند

 

این تنها تو نیستی...نه..

چین و شیارهای صورتت از قرن ها رنج که بر امثال تو رفته است سخن می گویند،این شیارها از زبان زنان با زنان حرف می زنند و سنگینیش بر زن یعنی بر لطف بر رقت بر زیبایی بر مادری فرود می آید

زن های بی پناه...زن های بی گناه...

سخت است که بدانی پس فردای من و تو همیشه ظلمت محض است که هیچگاه در طول زندگی ات با تمام خوشی های معصومانه نتوانسته ای درست و حسابی خوشبخت باشی

زن های بی گناه...زن های بی پناه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

همیشه در خیال من
ز شعله گرمتر تویی
چه گرم دوست می دارمت

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

آب آینه ای مواج است. آینه ای که گاه دروغ می گوید و گاهی تملق. زمانی تحقیرت می کند و زمانی مجیزت می گوید.اما وقتی در او پریدی دنیای دیگری است. تو در آینه ای رفته ای.آب اجازه می دهد در او فرو روی. سرت را در دنیایش فرو می کنی و چشمانت را باز می کنی. رخصت می یابی گاهی چیزی ببینی.اما اگر بخواهی بیش از حد خویش آن جا امنی،چشمانت را تار می کند،نفست را میگیرد،خفه ات می کند.آب،رنگ،صدا و حرکت دارد.آب زنده است.تو شناور بودن را بیاموز اگر طالب زنده ماندن و سیراب شدنی.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

طنز سیاسی

 

 یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ توطئه خانوادگی......... ابراهیم نبوی 

علی لاریجانی: " اختلافاتی که میان نامزدهای انتخابات و مردم با دولت وجود دارد، اختلافات خانوادگی است و ربطی به بیگانگان ندارد، ما خودمان این اختلافات را حل می کنیم." 


خانه قدیمی، روز، داخلی( این فیلم هیچ صحنه خارجی ندارد) آقا، علی، میرحسین، مهدی، سید محمد، محمود، عمواکبر، عمو حسینعلی، فائزه، فاطمه اره، صادق پسر کشورخانوم در خانه هستند. عکس بابابزرگ روی دیوار است و کج شده است. آقا نشسته است روی مبل استیل و محمود لای دست و پای او بازی می کند. علی هم با موهای بورش عینک را روی بینی اش جابجا می کند و کنار آقا نشسته و دائم با عبای آقا ور می رود، حال آقا خوب نیست و علی دارد دستمال خیس روی پیشانی اش می گذارد. علی: خوب می شه آقاجون! یک سری اختلافات خانوادگی یه که داریم حلش می کنیم. شما گریه نکنین، برای دست تون و قلب تون خوب نیست. در همین حال، محمود با چوب محکم می زند توی سر میرحسین. میرحسین جیغ می کشد. آقا( با حالت زار و صدای گرفته): محمود جان! شیرین بابا! چی کار می کنی؟ محمود: دارم اختلافات خانوادگی رو حل می کنم. میرحسین سرش را می گیرد و می رود لب پنجره و جیغ می زند: آی سرم! آقا: ببین این پسره چشم سفید کجا رفت؟ الآن بیگانگان می فهمند.... محمود در حالی که دستش گاز اشک آور دارد: بابایی! بذار بفهمن، بذار اینقدر جیغ بزنه که جیغ دونش پاره بشه. آقا: اون اکبر کجاست، مواظب اش باشین! علی: خیال تون راحت، تا اختلافات خانوادگی حل بشه، انداختیمش توی اتاق، صادق پسر کشور خانوم هم دم در وایستاده نمی ذاره بیاد بیرون( یواشکی می گوید): تلفن ها رو هم قطع کردیم که مشکلات خانوادگی رو به بقیه نگه. در همین حال محمود چهره اش درهم می رود، و صدای بلندی می کند، و می دود اینطرف و آنطرف، محمود: پی پی دارم، ائی دارم..... آقا: بیا عزیزکم، بیا شیرینم، همین جا بکن، طوری نیست.... محمود شلوارش را پائین می کشد و در همان حال شعار می دهد: " انرژی هسته ای، حق مسلم ماست"، " کی خسته است؟ دشمن!" فاطمه اره در حالی که دستش دستمال گرفته است و زیر لب دارد همه را نفرین می کند به طرف محمود می رود و سعی می کند قالی را تمیز کند. فاطی: الهی قربونت برم که بوی گل می دی، الهی قد 150 سانتی ات سر اون سیدمحمد و میرحسین و مهدی و مخصوصا اون اکبر در بیاد. فائزه براق می شود: چیه بچه پررو  به بابام حرف بزنی می زنم توی دهنت. فاطمه اره (با چماق می زند توی سر فائزه و او را می اندازد توی آشپزخانه و در را قفل می کند.) آقا: نکنید عزیزانم! نکنید فرزندانم! چی کار کردی فاطمه جان؟ فاطمه اره پای آقا را ماچ می کند. علی: چیزی نبود آقا! یک اختلاف خانوادگی پیش آمد حلش کردیم. آقا: گفتی اختلاف خانوادگی، صندوق ها کجاست؟ علی: بردیم توی زیر زمین صندوقخونه ذخیره ارزی خالی بود، گذاشتیمش اونجا.... آقا( با حال پریشان): نشمرین، کم می شه، نشمرین اش، کم می شه.... علی: نه آقاجون، نمی شمریم، همونی که خودتون فرمودین، کم هم نمی شه، اگر هم شد اختلاف خانوادگی یه، حلش می کنیم. محمود بدو می رود و یک گاز اشک آور پرت می کند به طرف میرحسین و سید محمد که دارند پچ پج لب پنجره با هم حرف می زنند. آنها سرفه می زنند. محمود می آید به طرف آقاجون و در حالی که خودش را پرت می کند توی بغل او: آقاجون! اختلاف خانوادگی مونو با گاز اشک آور حل کردم، حالا باید برن بمیرن. آقا ناله کنان به علی: این عمو حسینعلی هم که دوباره حرف زده، مگه من نگفتم اینقدر حرف نزنه، مشکلش چیه؟ این مهدی چیه؟ این بچه از وقتی فرستادمش مجلس اخلاقش خراب شده. این هم اختلاف خانوادگی پیدا کرده..... فاطمه اره چای می آورد و زیر لب شعار می دهد: اعلام باید گردد، نابود باید گردد.... علی: شما خیال تون راحت باشه آقاجون، الآن عمو حسینعلی بخاطر اختلافات خانوادگی قدیمی توی اتاق خودشه در اتاقشم قفله، گاهی جیغ می زنه منتهی به همساده ها گفتیم از روی سادگیه ، مهدی جان هم خیلی اختلاف خانوادگی اش زیاد شده، ننجونش همه اش نگران اختلاف خانوادگی اش بود، حالا دادیم چند تا از بچه هاش رو کتک بزنن شاید اختلاف خانوادگی کمتر شد، دفعه قبل که اختلاف خانوادگی داشت، قرص ریختیم توی غذاش خوابش برد، الآن از ترس اینکه خوابش نبره، هی می ره توی خیابون اختلاف خانوادگی درست می کنه، البته چند نفر از طرفداراش رو که خیلی اختلاف خانوادگی داشتیم، کتک زدیم اختلاف شون حل شد.

بیست سی نفر هم واقعا اختلاف خانوادگی شون خیلی حاد بود، طلاق گرفتن، الآن بردن دفن شون کنن. آقا، با ناله و زاری: اختلافات خانوادگی خیلی بده، همین محمود باشه دیگه اختلاف خانوادگی نمی شه..... در همین موقع میرحسین و سید محمد و مهدی در را باز می کنند و از خانه بیرون می روند، محمود می دود به دنبال آنها و جیغ می کشد: خاک بر سرها، بی تربیت ها، الهی بمیرین...... آقا: علی! نذار برن بیرون، اختلافات خانوادگی رو همین جا حلش کنید. توی خیابون نرن محمود( به آقا): آقاجون! بذار برن، طوری نیست، ما گاز اشک آور داریم، هلی کوپترم داریم، همه اختلافات مون رو حل می کنیم. محمود دوباره چهره اش توی هم می رود و داد می زند: وای! وای! پی پی دارم.... آقا: بکن جانم، بکن عزیزم، بکن عمرم، این خونه مال خودته هر جاشو می خوای پی پی کن، خودمون پاکش می کنیم، الهی قربونت برم..... محمود شلوارش را در می آورد و می نشیند روی یک قالی ریز بافت ایرانی و در حالی که شادمانی و راحتی در چهره اش مشهود است، به فعالیت های مهرورزانه خود را ادامه می دهد.....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

خدای مهربان من
اویی را که میدانی در لحظه های من نامش ، یادش ، جاری ست
از گزند تلخ و زهر ِ زمان مصون بدار 
اویی را که برای لبخند ِ اویی که میدانی در قلب من است حفظ نما 
و اویی را که او را ، برای اینکه اویی که من در خاطرَم برایش ثانیه ها دعا میکنم
از تمام غصه ها و دردها و ناکامی ها حفظ نما
تا لبخندش ، لبخندی دیگر بر لب ِ اویی که میدانی و من میدانم 
متولد سازد !

نوشته شده در شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

معجزه چیز خوبی است که از قضای روزگار هفته ای سه بار، سالی 56 هفته و ماهی 37 روز در زندگی سیاسی ایرانی اتفاق می افتد. انتخابات اخیر که با رای اکثریت مردم به میرحسین موسوی و در نتیجه پیروزی قاطعانه احمدی نژاد انجامید، یکی از این معجزات بود، به برخی نکات آن توجه کنید 

اول، یک ماه قبل از اینکه رای گیری انجام شود، نتیجه انتخابات توسط دوست رئیس جمهور دقیقا به همین میزان اعلام شد. حمید رسائی یک ماه قبل گفت در انتخابات یک ماه بعد احمدی نژاد 24 میلیون و موسوی 12 میلیون رای می آورد. وزیر کشور برای اجرای این معجزه زحمات بسیاری کشید. 

دوم، از دو هفته قبل از انتخابات سی میلیون نفر در همه شهرها به نفع یک نامزد انتخاباتی به خیابان آمدند، ولی روز انتخابات 12 میلیون نفر به او رای دادند. 

سوم، یک روز قبل از برگزاری انتخابات رئیس جمهوری که 24 میلیون رای آورد، تمام شهرها تحت کنترل نظامی قرار گرفت و ارتباط اس ام اس قطع شد. 

چهارم، پنج ساعت قبل از پایان رای گیری نتیجه شمارش آرایی که هنوز نوشته نشده بود، معلوم شد و در سایت طرفدار دولت اعلام شد و دو ساعت قبل از پایان رای گیری نامزدها تحت مراقبت قرار گرفتند. 

پنجم، سه ساعت قبل از پایان رای گیری رئیس جمهوری که با دوازده میلیون اختلاف پیروز شده بود، طرفداران نامزدی که محکوم به شکست خوردن شده بود، دستگیر شدند تا متوجه شوند که دقیقا چطوری شکست خورده اند.
شم، رای گیری دو ساعت قبل از اینکه تمام شود، پایان یافت و چون جمهوری اسلامی علاقه مفرطی به مشارکت بیشتر مردم داشت، و در حالی که مردم توی صف ها منتظر رای دادن بودند، رای گیری را تمام کرد که بیش از این به حضور ملت افتخار نکنند. 

هفتم: یک ساعت قبل از پایان رای گیری نتیجه شمارش آرا با درصد رای افراد معلوم شد و وزارت کشور مواظب بود که در جریان اعلام آرا هیچ تغییری در منحنی نسبت آرای نامزدها به هم اتفاق نیفتد، که مبادا مردم فکر کنند که تقلب نشده است. 

هشتم: تعداد طرفداران رئیس جمهور 24 میلیونی که جشن پیروزی اش را در میدان ولی عصر تهران گرفتند به پانصد هزار نفر نمی رسید، اما تعداد طرفداران موسوی که 12 میلیون رای آورده بود، سه میلیون نفر بود. 

نهم: رهبر معظم و دستپاچه انقلاب قبل از اینکه صحت انتخابات تائید شود، پیروزی رئیس جمهور را تبریک گفت و شورای نگهبان یک روز بعد اعلام کرد که ده روز طول می کشد تا صحت انتخابات تائید شود. 

دهم: تعداد آرای کروبی در انتخابات از تعداد اعضای ستادش کمتر بود. 

یازدهم: یکی از بزرگترین معجزات این انتخابات این بود که براساس آمارهای وزارت کشور معلوم شد مردم ایران 102 درصد خودشان هستند. 

دوازدهم: دولت تصمیم گرفت از 300 هزار نفر نیروهای نظامی برای شمارش آرا استفاده کند، ولی چون این نیروها کتک زدن را از شمردن بهتر بلد بودند، وزیر کشور نتیجه آرا را اعلام کرد و بعدا برای اثبات آن نتیجه از آن 300 هزار نفر استفاده کرد. آنها با باتوم و گاز اشک آور به مردم اثبات کردند که شمارش آرا درست است. 

نتیجه گیری اخلاقی: آدمی که دروغ می گوید، حتما تقلب هم می کند. 
نتیجه گیری ابزاری: از سه راه می توان آرای مردم را شمرد، با کامپیوتر، با دست، با چماق 
نتیجه گیری سیاسی: مردم خوبند، بشرط اینکه تعدادشان را نشمرید.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

گشنگی بیداد می‌کنه، آدما لنگ نون شب به لب رسیده جونمون، رسیده جونمون به 

لب یکی باید پیدا بشه، یکی میون این همه یکی که حرفی بزنه، یکی که کاری بکنه 

یکی به خاطر وطن، می‌رفت توی میدون مین یکی سر یه ملتو، کلاه می‌ذاشت به 

اسم دین یکی می‌رفت تو جبهه و جوون جوون شهید می‌شد یکی با بیت‌المال

می‌رفت، یک‌شبه ناپدید می‌شد چی فکر می‌کردیم و چی شد! یکی باید پیدا بشه، 

یکی میون این همه یکی که حرفی بزنه، یکی که کاری بکنه اون همه رفتن که حالا، 

بعضی خدایی بکنن مردم ولی حقشونو باید گدایی بکنن گشنگی بیداد می‌کنه، آدما 

لنگ نون شب به لب رسیده جونمون، رسیده جونمون به لب یکی یه کاری بکنه… چه 

بچه‌ها که بی‌پدر، چه مادرا که بی‌پسر چه جوونا که حتی از جنازشون نبود اثر حالا 

کجان؟ میون خاک، چه بی‌کس و چه بی‌نشون سهم اونا اینه فقط: کوچه شده به

اسمشون چی فکر می‌کردیم و چی شد! یکی باید پیدا بشه، یکی میون این همه 

یکی که حرفی بزنه، یکی که کاری بکنه ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

 

به همه خانواده های شهید تسلیت می گم...به عنوان یه همدرد...!!!!

 

ناراحت  گریه

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. 
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.. 
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. 
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. 
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. 
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

جالب است دل من پر از درد است و زبانم پر از حرف،اما هر روز یادداشت هایم کوتاهتر می

شود.چرا نمی دانم؟ شاید به خاطر اینکه بعضی حرف ها اگر نوشته شوند پوچ می شوند

 

 

ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ


 

کاش انقدر که به تو فکر می کردم،تو را می دیدم،کاش انقدر که در لحظه های من بودی،در روز های توبودم.ای کاش لحظه ها از من خالی می شد و از تو پُر...!!! 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

به من چه که این انگشتهای من هی بدون اجازه قد کشیدند و پاهایم هی روز به روز درازتر شدند و بعد من یکهو دیدم که دیگر کوچک و کودک و نوجوان و حتی جوان هم نیستم. به من چه که آن دهان نجیب و عجیبی که حجم کوچکش سرمایه بزرگ صورت کودکی‌ام بود یکهو گشاد و گشاد تر شد و من یکهو دیدم که به جای «بابا آمد» و «سارا انار دارد» هی دارم زیاده گویی می‌کنم و از نیامدن‌های بابا و نداری‌های سارا جیغ جیغ می‌کشم.

من می خواستم لب‌هایم مثل یک ماهی قرمزکوچک باشد توی حوض صورتم و همه کیفش را ببرند. آخر خوب می دانستم که هیچ کس با چشم بد به ماهی قرمز نگاه نمی‌کند الی گربه سیاه خانه همسایه که تازه او هم وقتی می دید این ماهی قرمز دم جنبان خانه ما معصوم است و رقص، ذات باله‌های زیبای اوست، گاهی می نشست تنگ حوض و دلش را کامل می‌داد به دلبری‌های پاک صاحب آب و دیگر چنگ و دندان به رخ‌اش نمی‌کشید و منتظر خلوت هم نمی‌ماند. هرچه بود همان تماشای شفاف کنار حوض روشن بود وبس.

ولی دیدی چه بر سر کودکی‌هایم آمد؟ یکهو همه چیز خراب شد . دست و پایم روز به روز بزرگ تر می شدند و خانه ما روز به روز کوچک تر. بعد کلنگ به جان خانه‌ها افتاد و نسل حوض برافتاد و جایش تنگ بلور آمد و از همان روز که ماهی قرمز‌های بیچاره را توی تنگ بلور انداختند، گربه‌ها حریص‌تر شدند وهی همه برای دولب قرمز من چنگ و دندان تیز کردند. من دیگر بزرگ شده بودم و موهای از شب سیاه‌ترم را توی یک روسری گل گلی قایم می‌کردم و بعد گربه‌ها هی حریص تر می‌شدند و ماهی‌ها هی می‌ترسیدند و هی من بیشتر مو‌هایم را دلتنگ می‌شدم و دیگر هیچ گربه‌ای به هیچ ماهی قرمزی رحم نکرد و دیگر هیچ کس نفهمید که زیبایی ذات ماهی قرمز است.

از کودکی تا زن شدن راه سختی را آمدم. هزار بار سرکشی کردم و هزار بار دهان باز کردم که آی من می خواهم لب‌هایم مثل همان ماهی قرمز کوچک باشد توی حوض صورتم ولی حالا از همان روزی که زن شدم تا خود امروز، سالهاست که این دهان جز برای اعتراض باز نمی شود. من حتی نمی‌خواستم به خاطر شکستن تنگ بلوری که شده است حصاری برای گوهر ناب زیبایی جنس ما، کسی گربه همسایه را از دروازه شهر آویزان کند اما نشد و من هربار از پشت همان شیشه، اول شرم کردم از چشم‌های هیز گربه و بعد به همان اندازه از چشمهای ز حدقه در آمده‌اش بر حلقه دار. آخر هم نفهمیدم که چرا کلنگ‌ها اول افتاده‌اند به جان حوض و بعد به جان ماهی‌ها و بعد گربه‌ها .

از روزی که زن شدم دیدم که یک صفحه دیجیتالی بزرگ و یک بشقاب بزرگتر گذاشته‌اند در بلندای شهر تا این خطوط ماهواری یک کاری کنند که کلی ماهی قرمز دم جنبان ناز توی تلوزیون آپارتمان‌هایی که جای خانه‌ها را گرفته، برای همه گربه های شهر هنرنمایی کنند به شرط آنکه یک وقت ماهی‌های خانگی با دیدن هنرنمایی مجاز ماهی‌های خارجی، هوس «چکمه» و چکامه‌ برای زنانگی مرده خویش نکنند.

از روزی که زن شدم تا امروز، این ماهی قرمز توی حوض صورتم، افتاده گوشه تنگ شیشه‌ای و هی نفس تنگی می‌کند.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی باز نکن   منو از این دلخوشیا آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم    واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه      بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه     نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار    به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتا روی تن و روی لب کسی نزن     فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

 

http://efun.ir/wp-content/plugins/download-monitor/download.php?id=92 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 


روز های متوالی بی هیچ حادثه ای گذشت و می گذرد.دلتنگت

شده ام بیشتر از همیشه...بی تو تمام روزهایم،تمام لحظه هایم

خالی است.بی تو شادی ها فریبکاری است.صلح دروغین انسان

و سرنوشت است.از خود در عجبم!!!!


مدام از خودم می پرسم فردا که تو بری؟فردائی که دیر نیست

من باخود چه کنم؟با این منِ زخم خورده!این من پر از

حسرت...این من درمانده با این من نیم من چه کنم؟خدایه به

فریادم برس که مرا جز تو پناهی نیست.

 

 

...قلب 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

تو صدای آواز بارون

طپش قلب خاکی

 

مثل گریه تسکین دردی

مثل یک سوره پاکی


طعم غربت رو لباته مثل یک کولی عاشق 

                                           راز جنگل تو چشاته، گونهات رنگ شقایق

بی تو شمع و گل میمیره،خودنه رنگ غم میگیره

                                           تو نذار بمونم تنها...می دونی دلم میگیره

وسعت قلب تو قد یک دنیاست

                                           خواستنت واسه من مثل یک رویا است

بوی تو،بوی بارون،بوی یاسه

                                          دست من ساقـــــه ها التــــــــماسه... 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

چقدر دلتنگ تو خواهم ماند؟چند روز،چند ماه،چند سال؟چقدر باید بنشینم و بر شلاق زمان صبوری کنم تا بیاید آن طلوع یا غروبی که تو دوباره بر من آغوش بگشایی...

تا دوباره تو باشی و و گل و نور و لبخند...

 

و چقدر در هراس خواهم ماند؟در هراس روز ها و لحظه هایی که  زمین از ردپای تو خالی خواهد شد و در هراس مباداهائیکه که غیر حقیقی و ناملموس نیستند...

دلتنگم..دتنگ تو که در یک قدمی من...و در هوایی که من از آن تنفس می کنم،نفس می کشی...دلتنگم...دلتنگ تو که آشناترین مسافر این جزیره متروکی...


کاش بگذرد این روز های هراس وامید.این روز های ترس و مبادا...که در ماوراء آن همیشه ترسیده ام از مباداهائیکه در پس هر نبودن است.که همیشه ترسیده ام از نبودن، از ندیدن و از آن عطر نگاهت در پس این نبودن ها و ندیدن ها،پژمرده شده باشد و ذهن خلاقت برای جای خالی من فکری کرده باشد

می دانم،می دانم که برای دل بستن دنیا پر از ساز و برگ است،اما کاش کسی با قدرتی مافوق بشری قلب تو را برای همیشه مهر و موم این تیپاخورده خزان زده می کرد...

به دست هایم نگاه من پر از شوق پر کشیدن به سوی توســـــــــــت...

به قلبم نگاه کن پر از نیاز به اشارت توســـــــــــــــــت....

حبس کافی است مهربانم...

مرا از این محبس از این در بندی بی سرانجام برهان...بگذار این سر پر از خیال و آرزو بر زانوان تو خواب سال های طلایی همیشه با تو بودن را ببیند 

 

...لبخند 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستانم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد

یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند

شرط وارد گشتن

شستشوی دلها

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

به درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار ......

خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست...

...قلب

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

عشق و علاقه در وجود همه انسانها به یک اندازه است

ولی در همه انسانها مسیری متفاوت دارد . . .
ღ♥ღ
من به تنهائی یک چلچله در کنج قفس / بند بند وجودم همه در حسرت یک پروازند

من به پرواز نمی اندیشم / به تو می اندیشم که تو زیباتر از اندیشه یک پروازی . . .
ღ♥ღ
خدایا به من کمک کن تا باورهایم را در جهت عقل و خرد خویش سوق دهم

و هر باور بی اساس را سرمشق زندگی خویش قرار ندهم . . .
ღ♥ღ
ببخشید ، مهرتون تو دلم جا مونده بود ، اس ام اس دادم دنبالش نگردی . . .
ღ♥ღ
آنقدر زیر لبم نام تو را زمزمه کردم / که لبم سوخت ولی نام تو را توبه نکردم . . .
ღ♥ღ
همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست

و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی در زیر پایمان له نشود . . .
ღ♥ღ
دل هیچ کس نمیسوزد برای حال غمناکم / مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سر خاکم . . .
ღ♥ღ
گل اگر خشم شود ساقه آن میماند / دوست اگر دور شود خاطره اش میماند . . .
ღ♥ღ
هرکه در سینه دلی داشت به دلدار فروخت / دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز . . .
ღ♥ღ
تو را خواهم وگرنه یار کم نیست / گلی خواهم وگرنه خار کم نیست

گلی خواهم که در سایه اش بشینم / وگرنه سایه دیوار کم نیست . . .
ღ♥ღ
به حساب جاری قلب طلائی شما یکصد میلیون عرض ادب واریز کردم !

شما میتوانید با مهر کارتتان هر قدر لازم داشتید برداشت نمائید !!
ღ♥ღ
بهت نمیگم دلمی چون پر از غمه / نمیگم گلمی چون عمرش کمه

نمیگم چشممی چون عمرش کمه ، میگم خودمی چون بهترینمی . . .
ღ♥ღ

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

ღ♥ღ
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست 

دوست داشتن امری لحظه ایست

 ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است . . .
ღ♥ღ
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود
ღ♥ღ
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

 با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود 

شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .
ღ♥ღ
زنان هوشیارتر از آن هستن که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند . . .
ღ♥ღ
تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

 پس همیشه امید داشته باش . .  
ღ♥ღ
الفت شبهای خوش را روزگار از ما گرفت / ای خوشا روزی که با هم روزگاری داشتیم . . .
ღ♥ღ
عطش کویر تشنه ، عطش خواستن من بود / آخرین برگ برنده ، لحظه باختن من بود

عشق بازی ز مونس راه پر گرد و غباره / گاهی خنده گاهی گریه ، مثل پائیز و بهاره

نمیخوام بازنده باشم تو بمون تا زنده باشم / توی این بازی آخر ، بذار من برنده باشم . . .
ღ♥ღ
کسی دیگر نمیگیرد سراغ خانه ما را / به سختی جغد پیدا میکند ویرانه ما را

از آن شادم که غم پیوسته میآید به بالینم / از آن ترسم که غم هم گم کند ویرانه ما را . . .
ღ♥ღ
من سازگارم ، با روزگارم

از تلخیش اما شکایتی ندارم !
ღ♥ღ
زندگی 3 لحظه است :

دیدن ، بودن و خندیدن تو . . .
ღ♥ღ
گفتمش یار وفادار توام ، گفتا بس است

من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی ؟

گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر تو

گفت میتوان با اشک خونین چهره گلناری کنی . . .
ღ♥ღ
به کدامین کتاب مقدس دنیا سوگند بخورم که از یاد عاشق واقعی ات نخواهی رفت

حتی اگر تو را به آخرین صفحات تاریخ تبعید کرده باشند . . .
ღ♥ღ
سفر کردم که از یادم بری ، دیدم نمیشه

آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

غم دور از تو بودن بی پرم کرد

نرفت از یاد من عشق ، سفر عاشقترم کرد . . .
ღ♥ღ
زیبا ترین ستایش ها نثار کسی که کاستی هایم و لغزش هایم را میداند

و باز هم دوستم دارد . . .
ღ♥ღ
آب پاش برای رسیدن به گلش دلش رو پر میکنه و سنگینی رو تحمل میکنه

و به خاطر شادابی گلش اشک میریزه !

آهای رفیق ، آب پاشتم !!!
ღ♥ღ
رفیق های امروز مثل گل انارند / قشنگی دارن اما وفا ندارند . . .
ღ♥ღ
پروردگارا به من کمک کن تا هر چیز را از سعی و کوشش خود بخواهم

و از تو مدد بجویم نه از واسطه ها و تنها به تو پناه ببرم . . .
ღ♥ღ
نه از خاکم نه از بادم ، نه در بندم نه آزادم

نه آن لیلا ترین مجنون ، نه آن شیرین نه فرهادم

فقط مثل تو غمگینم ، فقط مثل تو دلتنگم

اگر آبی تر از آبم ، اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بی رنگم ، بدون تو چه بی تابم . . .
ღ♥ღ
به حقیقت من و تو آگاهیم / هر دو گمشده یک راهیم

من و تو عاشق بی تدبیریم / بی خبر از گذر تقدیریم . . .
ღ♥ღ
در سایه تو چندیست آرام جان ندارم / یا سایه تو سرد است ، یا من امان ندارم . . .
ღ♥ღ
به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنارت انتظارت تا سحر گاه ، شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آنوقت ، تمنای مرا دیدی و رفتی . . .
ღ♥ღ

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

دفتر بغض مرا باز کنید که دلگیرم / حدیث غم مرا بخوانید که از گریه سرازیرم . . .
ღ♥ღ
زندگی اگر هزار بار دیگر بود ...

بار دیگر تو ، بار دیگر تو ، بار دیگر تو . . .
ღ♥ღ

بگذار بگریم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کس درد جدائی چشیده باشد / داند که سخت باشد قطع امیدوارن . . .
ღ♥ღ
 سایه ها محصول پشت کردن دیوار ها به آفتابند ، گستاخی دیوارها

را تقلید نکنیم تا آفتابی بمانیم . . .
ღ♥ღ
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟ / تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد / یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار / خسته از این زندگی با غصه های بی شمار . . .
ღ♥ღ
امشب شب آخریه که مزاحم دلت شدم / خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم . . .
ღ♥ღ
بر درت میآمدم هر شب مرا وا میزدی / گفتمت نا مهربانی دم ز حاشا میزدی

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر / کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی . . 
ღ♥ღ
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم ، چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت . . .
ღ♥ღ
گویند آن سوی ناکامی ها همیشه خدائی هست که داشتنش

جبران همه ناکامی هاست . . .
ღ♥ღ
برای بلند شدن باید خم شد ، گاهی مشکلات تو را خم میکنند

و بدان آغاز ایستادن است . . .
ღ♥ღ
هنگامی که دوستی به مشکلی برخورده است ، او را با پرسیدن اینکه :

 "چه کاری میتونم برات انجام بدم"

آزار ندهید ، یک فکر مناسب بکنید و آن را انجام دهید . . .
ღ♥ღ

باد می وزد ...

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .
ღ♥ღ
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .
ღ♥ღ
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .
ღ♥ღ
خوب گوش کردن را یاد بگیریم...

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .
ღ♥ღ
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .
ღ♥ღ
وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .
ღ♥ღ
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .
ღ♥ღ
همیشه خواستنی ها داشتنی نیست ، همیشه داشتنی ها خواستنی نیست . . .
ღ♥ღ
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .
ღ♥ღ
فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است . . .
ღ♥ღ
کسی که به فکر درست کردن آینده خودش نیست ، نمیتونه آینده کسی باشه . . .
ღ♥ღ
آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد . . .
ღ♥ღ
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .
ღ♥ღ
کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .
ღ♥ღ
شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش . . .
ღ♥ღ
توی دنیا دو نفر باش یکی واسه خودت و یکی برای دیگری

واسه خودت زندگی کن و برای دیگری زندگی باش . . .
ღ♥ღ
هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت

بازم بهش فرصت جبران را بده . . .
ღ♥ღ
زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

غربت آن است که بدانند کجایی نگیرند خبرت / دوست آن است که ندانند کجایی بگیرند خبرت . . .
ღ♥ღ
دل های پاک خطا نمیکنند ، سادگی میکنند

و امروز سادگی ، پاک ترین خطای دنیاست . . .
ღ♥ღ
آنکه میگفت منم بهر تو غم خوار ترین / چه دل آزار ترین شد ، چه دل آزار ترین . . .
ღ♥ღ
آتش زدی به تار و پودم ای عشق / بر هستی و بر بود و نبودم ای عشق

سر خورده و بی چاره و خوارم کردی / من با تو مگر چه کرده بودم ای عشق . . . ؟
ღ♥ღ
تو ای زیبا ترین نیلوفر من ، بخوان غم را تو از چشمان خیسم

بدان این روی زرد از دوری توست ، که سر بیرون زد از خاکستر من . . .
ღ♥ღ
دوباره فال حافظ میگیرم ، دوباره توی فالمی

همیشه در خیالتم ، اگر چه بی خیالمی . . .
ღ♥ღ
برای آمدنت انتظار کافی نیست / دعا و اشک و دل بی قرار کافی نیست

خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی / دعای این همه شب زنده دار کافی نیست . . .
ღ♥ღ
اگه یه پاک کن جادوئی داشتی ، کدوم یکی از خصوصیات منو پاک میکردی !!؟
ღ♥ღ
نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من

سیاه چشمی سیاه بر تن کند یا نه ، ترا سوگند به جان دلبرت سوگند

مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم .
ღ♥ღ

در کتاب واژه ها زیباترین معنا توئی / من چگونه در کتاب عشق تو معنا شوم ؟

از تو گفتن کار هر کس نیست ای بالاترین / من برای گفتنت باید که مولانا شوم . . .
ღ♥ღ
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم / گاهی از من یاد کن ، اکنون که دیگر نیستم
ღ♥ღ
گفتی محبت کن برو ، باشد خدا حافظ ولی / رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم . . .
ღ♥ღ
کاش میدانستم چشمانت چه زمان خواهد یافت ، که "نگاه ، زاده علاقه است" . . .
ღ♥ღ
تمام آسمان من خلاصه در دو چشم توست ، مراقبشان باش . . .
ღ♥ღ
هر جا تو باشی دل من همون جاست / حتی اگه فاصلمون یه دنیاست . . .
ღ♥ღ

اشک نشان دل شکستگی ، سکوت نشان تنهائی و لبخند نشان مهر

و اس ام اس نشان یاد توست . . .
ღ♥ღ
دوست داشتن تو ، مثل خود نفس کشیدن است . . .
ღ♥ღ
وقتی که با نمکی ، خیلی تکی !

منم دوست دارم ، با هر کلکی !!
ღ♥ღ
پایان حکایتم شنیدنی است ، من عاشق او بودم و او عاشق او . . .
ღ♥ღ
ما به لطف هر رفیقی دلخوشیم / هر رفیقی را نبینیم نا خوشیم . . .
ღ♥ღ
اگر عاشقی رسواگری باشد ، خواهم که در عالم رسواترین رسوا شوم . . .
ღ♥ღ
نه بلبل خواهد ز بوستان ها جدائی / نه گل دارد خیال بی وفائی

ولیکن چرخش چرخ ستمگر / زند بر هم رسوم آشنائی . . .
ღ♥ღ

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

هر گاه قادر به شمردن قطرات باران شدی ، خواهی دانست که چقدر دوستت دارم . . .
ღ♥ღ
گناه من گناه بی گناهیست / تمام هستی ام غرق سیاهیست

به هر کس دل دادم بی وفا شد / چو پابندش شدم از من جدا شد . . .
ღ♥ღ

هر رهگذری محرم اسرار نگردد / صحرای نمکزار چمن زار نگردد

هر جا که رسیدی طرح رفاقت مکش ای دوست / هر بی سر و پا یار وفادار نگردد . . .
ღ♥ღ
از غمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم / آتش قلب خود را با چه خاموش کنم

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من / مگر آن روز که در خاک شود منزل من . . .
ღ♥ღ
عشق دیگر از شفقت بر کنار افتاده است / هرچه عاشق زارتر معشوق از او بیزارتر . . .
ღ♥ღ
من نه آنه بودم که آسان رفتم اندر دام عشق / آفرین بر فرط استادی آن صیاد باد . . .
ღ♥ღ
تو دریا بودی و من قایقی خرد / که هرجا خواست امواجت مرا برد

دلم پارو زن بیچاره ای بود / که در امواج عشقت یک شبی مرد . . .
ღ♥ღ
در دلی ، هر چند دوری از نظر / خوش تر آن روزی که باز آیی ز در

با تو ما را خوش ترین دیدار باد / هر کجا هستی خدایت یار باد . . .
ღ♥ღ
تقدیم به کسی که کنارم نیست ولی حس بودنش به من شوق زیستن میدهد . . .
ღ♥ღ
عاشق بهترین ها نباش ، بهترین باش تا بهترین ها عاشق تو باشند . . .
ღ♥ღ
یکباره بهانه ای به سر خواهم کرد / تن پوش غم از قلب به در خواهم کرد

بر شوق رسیدن تو دل خواهم داد / هم دوش هوای تو سفر خواهم کرد . . .
ღ♥ღ
مهم نیست در زندگی چه داری ، مهم اینه که چه کسی را داری . . .
ღ♥ღ
روی باغ شانه هایت هر وقت اندوهی نشست / در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم . . .
ღ♥ღ
وقتی قلبت کوه آتشفشان است ، چگونه انتظار داری در دستانت گل بروید . . . ؟
ღ♥ღ
ای یادگار لحظه های زیبا ، به احترام تمام زیبائی های دنیا فراموشت نمیکنم . . .
ღ♥ღ
به لبخندی مرا از غم رها کن / مرا از بی کسی هایم جدا کن

اگر مردن سزای عاشقان است / برای مردنم هر شب دعا کن . . .
ღ♥ღ
عشق یعنی سکوت دو نگاه / خنده ات از عشق لبریز ، اما بی صدا . . .
ღ♥ღ
یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود / روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود

دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست / به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . .
ღ♥ღ
خداوندا تو گفتی که در قلب شکسته خانه داری / شکسته قلب من ، جانا به عهد خود وفا کن . . .
ღ♥ღ
 سوگند به زیبائی چشم هایت و یه ریزش همیشگی اشکهایم که من به خیال تو بودن

نیز قانعم ، خیالت را از من نگیر که خیالت ، مهربان ترین تصویر جهان است . . .
ღ♥ღ
دل من در طلب روی تو ای مونس جان / خاک راهیست که در دست نسیم افتاده است . . .
ღ♥ღ
تو طراوت بهاران ، تو سخاوت زمینی / در کرانه های قلبم ، بهترین ، تو بهترینی . . .
ღ♥ღ

ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی میکردم

که برای بی تو بودنم وقتی نمیماند . . .
ღ♥ღ

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()


از امروز میتونی احساس کنی !

احساس موفقیت ، احساس مهم بودن

احساس زیبائی ! احساس کن حتی اگه وجود نداره !!!
ღ♥ღ
قبر واقعی آدم در خاک نیست ، بلکه در قلب کسی است که فراموشت نمیکند . . .
ღ♥ღ
در میان بغض کوچه ها من همان تنها ترینم / گر میان هر نگاهی صوت غمگینی شنیدی

یاد کن از قلب بی تابی که هر دم یاد معشوق است . . .
ღ♥ღ
در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج . . .
ღ♥ღ
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی / لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی . . .
ღ♥ღ
تک کل واشده ای گفت صبا را عشق است / بلبل آمد به میان گفت صدا را عشق است

گل و بلبل بنشسته به کنار / سنبل آمد بی میان گفت وفا را عشق است . . .
ღ♥ღ
گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر / چون ماه شبی میکنم از پنجره سر

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب / افسوس که مهتاب شدی وقت سحر . . .
ღ♥ღ
یادت باشه یادتو به یادم میمونه / یادی کن که یاد ما هم به یادت بمونه . . .
ღ♥ღ
همین امروز دوستم بدار ، شاید فردائی نباشد . . .
ღ♥ღ
دانی که چرا ز میوه ها سیب نکوست / نصفش رخ عاشق است ، نصفش رخ دوست . . .
ღ♥ღ
باز آمدنم به خدمتت دیر نشد / اندیشه مکن دلم ز تو سیر نشد

یک موی تو را به عالمی نفروشم / تو جان منی ، کسی ز جان سیر نشد . . .
ღ♥ღ
در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت

تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود . . .
ღ♥ღ
من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم / به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم

عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست / اشتیاقی است که هر لحظه و هر ساعت دارم
ღ♥ღ
سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد / اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد . . .
ღ♥ღ
می نالم از جدائی ، ای نازنین کجائی / سوزم ز هجرت ای بهترین کجائی

در باغ آرزوها دیگر گلی نمانده / در حسرت گل هستم ای باغبان کجائی . . .
ღ♥ღ
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست ، لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگی است
ღ♥ღ
گرچه میدانم نمی آیی ولی هر دم ز شوقت / سمت در می آیم و هر سو نگاهی میکنم
ღ♥ღ
دوست داشتن ساده اما دل سپردن سخت است / دل دادن ساده اما فراموش کردن سخت است

عاشق شدن ساده اما عاشق ماندن سخت است . . .
ღ♥ღ
امید ، اشکی پر از شوق است که با لبخندی عمیق جاری است . . .
ღ♥ღ
دست من گیر که این دست همان است که من / بارها در غم هجران تو بر سر زده ام . . .
ღ♥ღ
دلا تا کی اسیر یاد یاری ، ز هجر یار تا کی داغداری

بگو تا کی ز شوق روی لیلی ، چو مجنون پریشان روزگاری . . .
ღ♥ღ
اگرچه قلبم برای بودن کوچک است / اما برای همیشه مهمان این خانه کوچک باش . . .
ღ♥ღ
جانم ز فراق ، رنج بسیار کشید / با رفتن تو همیشه آزار کشید

ما همسفر راه درازی بودیم / بین من و تو زمانه دیوار کشید . . .
ღ♥ღ
برای تو که هیچ وقت یاد نگرفتی بد باشی ، یه دنیا خوبی آرزو میکنم . . .
ღ♥ღ
دل رو زدم به دریا زدم برات پیامی / فقط برای اینکه نگی که بی مرامی !
ღ♥ღ
دریاچه دل پاک و نجیبی دارد / بنگر که چه حالت غریبی دارد

آن موج که سر به صخره ها میکوبد / با من چه شباهت عجیبی دارد . . .
ღ♥ღ
دوست داشته باش و زندگی کن ، زمان همیشه از آن تو نیست . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

شتابم در نوشتن، جبران همه ننوشتن هاست. مثل گرگ گرسنه شده ام. تمام واژه ها را بلعیدم، اما هنوز گرسنه ام. 
 تو واژه نداری؟! 

واژه ای که با آن به تو بفهمانم چقدر بی قرارت هستم.

واژه ای که با آن می فهمیدی کاش می ماندی.

می شد که بمانی.

واژه ای که بفهمی می شد بمانی.

کاش از دفترچه واژگانت ، کاش از دفترچه واژگانت ، نمی خواهم ، نمی توانم ، خستگی و حرف رفتن را پاک می کردی.

کاش می توانستی عاشق بمانی.

دلم بی قرار واژه های ناب است . دوست دارم هر چه واژه از محبت دارم روی کارت پستالی به تو تقدیم کنم.

وای!!! چقدر واژه کم آورده ام در این دفتر!

ولی هیچ کس را پیدا نمی کنم که حرفهای قشنگ بزند. 

می دانی:

این روزها سرودن و نوشتن دیگر ساده نیست. دیگر مثل گذشته نمی شود واژه ها را دنبال هم قطار کرد . از شوق آمدنت گفتن ، سخت شده است... 

از عشق گفتن برایم سخت شده است.

از محبت 

از اینکه چقدر دوستت دارم

از اینکه می خواهم بیایی و بمانی!

خیلی سخت است وقتی که می دانم برگشتی نیست.

وقتی که میدانم آرزوی آمدنت در دلم میمیرد!

نازنینم ...

وقتی که می دانم جواب همه نوشته هایم تنها سکوت است چقدر نوشتن سخت میشود!!!!

راستی فکرش را بکن: اگر آدمها فقط می نوشتند و کسی خواندن بلد نبود چه می شد؟! واژه های بیچاره چه بی استفاده می ماندند!!!! 

باز هم عاشق شدم ، نه؟! 

بازهم دلم هوایت را کرده!

یه خبر بد دارم: این روزها توی سرزمین دلم هیچ اثری از چیزی نمانده است!همه چیز سوخته ... همه چیز شکسته ...

فقط رد پای سوار سیاه پوش تنهایی در خرابه های دلم باقی است. دلم برای عاشقی تنگ شده.

راستی پرستویی که توی دلم لانه کرده بود یادت هست؟ همین که فهمید عاشقش شدم رفت! لانه اش را گذاشت و رفت. باورت می شود؟! با من قهر کرد، چه سخت... بغضم را نمی دانم چگونه باید نشانت دهم... 

راستی اگر برایت ننویسم چگونه بگویم دوستت دارم.

چگونه غصه ها را از دلم پرواز دهم.

بار رفتنت بدجور روی دلم سنگینی می کند.

فکر می کنم هزار سال است که مرده ام. دیشب حافظ هم با من قهر بود. دلم خیلی گرفت. رفتم سراغ روزهای از دست رفته. هر کاری کردم، برنگشتند. آنها هم قهر کرده اند با این دل بی عشق. 

امروز روی یک دیوار خواندم: "امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم..." 

از بس نیشتر به جان خودم زدم، دلم برای تن هزار تکه اش می سوزد. گاهی که "آخ" می گوید، صدایش را می شنوم! 

آره! حق داری... تقصیر خودم است. فراموشخانه ام را باید دور بیاندازم. دلم می خواهد دیگر مثل دیروزم نباشم. اما... 

راست می گویم. دروغ را دوست ندارم. یک خط سیاه روی آن کشیدم که با هیچ چیز پاک نمی شود. تنهایی! صدای تنهایی را می شنوم. مثل جیرجیرکی که شب تا صبح با خودش حرف می زند. ریشه هایم خشک شده اند. شاخه هایم لخت! باد که می آید، تمام تنم می لرزد. انگار کرم های بی انصاف تمام ساقه ها و برگهایم را خوردند! 

می دانی با خود که فکر می کنم می بینم اگر تو بودی... نمی گذاشتی این بلا سر من بیاید


اما حالا... حالا که نیستی. نه این که هیچ وقت نبودی. حالا که می خوانمت نیستی. وقتی که می خواستم ات نبودی، یا نه! بودی و ندیدم!

داشتمت و نداشتم. 

چشمان دلم کم سو شده اند! 

می دانی؟ وقت گریه کردن، احساس می کنم هستی و نیستی! تو هستی و من نیستم پیشت! 

سرم گیج می رود. زبانم که به لکنت می افتد، واژه ها از چشمانم بیرون می ریزد. لبهایم را با سوزنهای سکوت به هم دوخته ام. دیگر تحمل ندارم.... ولی هنوز هم منتظرت می مانم!

می نویسم...

می نویسم اما می دانم که قطار واژگانم هرگز به مقصد نمی رسد... بی تو هرگز به مقصد نمی رسد...

اما من می نویسم


نوشته شده در شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

می خواهم بنویسم...می خواهم بنویسم از اعماق وجودم...افسوس که از اقیانوس وجودم باتلاقی بیش باقی نمانده...

قلم در دستم می لرزه...به یاد لرزش دلم افتادم...لرزشی که از اولین نگاه به تو اغاز شد و هرگز پایان نیافت...

دستم می لرزد...توان نوشتن ندارد...می خواهد بکشد...اری می خواهد نقاشی کند...می خواهد تک درختی که یک بار برایت کشید را دوباره بکشد...تک درختی تنها و عریان که در کویری شر و خاموش...

یادت هست...؟؟؟!!
بیچاره دستم...نمیدانست که روزی من هم همچون تک درخت نقاشیش در کویر سرد و تنها می پوسم...
 
کاش یه جعبه مداد رنگی داشتم تا در صفحه ی زندگیم نقاشی رنگین می کشیدم...

کاش...کاش یک جعبه مداد زنگی داشتم تا نقاش مرغ دلم را در قفس عشق تو رنگین می کشیدم...

راستی...

روز دیدارمان را به چه رنگی بکشم...
آبی...سبز...قرمز...و یا مشکی؟؟؟؟؟؟!!!!

لذت اولین خنده ات را...شوق اولین سخنانمان را...غم شب هایی را که با هم بودیم ولی دور از هم...

تو بگو... به چه رنگی بکشم...؟؟؟؟!!!!

کاش دفتر خاطراتت را به من می دادی تا طمع خاطراتمان را نقاشی کنم...

دستم از آن من نیست...

چند وقتیست که فقط مداد سیاه را در اغوش کشیده...

مداد سیاه جعبه مداد رنگیم را هر چه می تراشم بزرگتر می شود...!!!!

شاید می داند که سیاهی های زندگی من تمامی ندارد...

می خواهم مداد ابی بر دستم بگیرم...

می خواهم روز تولدت را ابی بکشم...

می خواهم دست گلی که برایت گرفتم را ابی بکشم... و آن تابلو را...و لذت بودن با تو را...

می خواهم نقاشی کنم...می خواهم لحظه لحظه با تو بودنمان را نقاشی کنم....

می خواهم اشک هایم را بکشم...

و آن روز بارانی را که هردو می لرزیدیم...

می خواهم دلتنگی هایمان را بکشم...

و شوق دیدارمان را...

می خواهم نقاشی کنم....

افسوس که از مداد های جعبه مداد رنگیم فقط مداد سیاه باقی مانده است...

تمام رنگ ها جز سیاه را با خودت بردی...

آری...

مدادهایم را در دست غریبه ای دادی...

اوست که با مداد های من برایت نقاشی می کند...غافل از اینکه تمام نقاشی هایش را روزی من برایت کشیده ام....

برایت گل می کشد....شاید گلستانی که برایت کشده بودم را ندیده است؟؟؟!!

کاش با دیدن نقاشی هایش به یاد نقاشی های من بیفتی...

اینرا بدان که اکنون مدادی جز سیاه ندارم تا برایت نقاشی کنم....

با مداد سیاه فقط برای خودم می کشم...

فقط برای خودم...

کاش یه جعبه مداد رنگی داشتم...

کاش

...افسوس

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

حرام شدن آن است که عاشق کس دیگری باشی و با کس دیگری زندگی کنی


حرام شدن آن است که قلبت برای کس دیگری بتپد و شریک زندگی کس دیگری باشی


حرام شدن آن است که دلت در هوای کسی که دور از توست پرپر بزند و همنشین کس دیگری باشی


حرام شدن آن است که آشنای تو کس دیگری باشد و تو با غریبه ای هم خانه باشی


حرام شدن آن است که در صورت کسی که دلت را نمی لرزاند ،هر لحظه چهره عزیزی را ببینی که همه وجودت را می لزراند


حرا شدن آن است که گرمای وجود کسی را حس کنی که ارزوی تو نیست


حرام شدن آن است که ...ناراحت 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

می دانی،بالاتر از رنجیدن هم جایی هست،من آن را می شناسم،من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم،آشنای پلیدی است...
من با گم شدن مانوسم...جایی که در خلوت خود می گریی و در سکوت حقیرانه خود،با انتظاری کشنده دست و پنجه نرم می کنی، و با زندگی می جنگی...با زندگی و خودت...با منیِت حقیقی ات...با خواسته های واقعیت و عاقبت...گم می شوی.جایی میان سرنوشت و جبر و اختیار و خواسته های انسانیت...
من در تردید زندگی کرده ام!جایی که میان رفتن و ماندن معلقی..جایی که از درد عشق می سوزی که از آن نه گریزی است و نه به آن پناهی...
سر بر شانه هم گذاشتن و گریستن را باور ندارم...کدام شانه؟کدام گریه صادقانه؟گریستن برای کدام قلب که چشهایش حدقه دو کره خاکی نباشد؟!از درد با که گفتن؟نیشخند زهرآگینش،خنجر عاطفه های ساده ات نباشد؟!!
هیچ باوری را باور ندارم...باور کدام مهربانی،که فردا، نامهربانیش به ناباوری گرفتارت نکند؟باور کدام نگاه عاشقانه، که فردا در هجوم رنگ و هیاهو،رنگ سرد بی مهری نگیرد...؟باور کدام کلام عاشقانه که فردا در گذر زمان،رنگ اجبار و روزمرگی و عادت نگیرد؟...
دل بستن را باور ندارم...با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را می کند...هوای تو را که چون من زخم خورده خنجر عاطفه های گنگ و نامعلومی...هوای تو را که چون من غریبانه و معصوم بغض گلویت را در تاریکی شب بر بالش آرزوهایت رها می کنی...و برای درمان بلای عشقی که مبتلایت کرده، از من می گریزی...
نمی دانی...و باور نمی کنی،ولی گاهی که آسمان دلم بارانی است..عجیب،هوای با تو باریدن می کنم...
چه کسی باور می کند که بی تو،برای تو، بی صدا گریستن،هنوز هم برایم باطراوت ترین بارش های دنیاست..وچه کسی باور می کند که در میان قاب پنجره های خالی،ولعی که مرا سیری ناپذیر به منظره خالی و دودزده ی مقابل خیره می کند،تصویر خیالی از نگاه گرم و عاشق توست...نگاه گرم و مهربانی که از دنیای عاطفه سبز است و برای دوباره روئیدن محتاج تنها یک بارش دیگر است...چه کسی باور می کند که این قدر محتاج با تو گفتن و دوباره از تو شنیده باشم؟
چه کسی حتی خود تو...؟آری،من با گم شدن مانوسم..جایی است که با آشناترین آشنایت هم غریب می مانی..جایی است که در اطرافت جز هجوم رنگ ها و حرف هایی که برایت گنگ و نامفهومند چیزی نمی بینی،چیزی نمی شنوی...آری بالاتر از رنجیدن جایی هست...!من آن را می شناسم...آشنای پلیدی است...نه مفری دارد و نه گریزگاهی...نه سایه است و نه آفتاب...گریز از خویش است وپناه بردن به هیچ...فرار می کنی از آنچه نمی دانی و پناه می بری به آنچه نمی شناسی...
فریاد می کشی...اشک میریزی،نگاهت می کنند...اما صدایت را نمی شنوند...اشکهایت را نمی بینند...تو را در آغوش می گیرند؛اما طپش قلبت را نمی شوند...چه حس غریبی است...احساس می کنی چقدر غریب مانده ای...؟!
تو را می پُرسند از آنچه که تو را برا آن جوابی نیست...در خویش می شکنی...،خرد می شوی...!کسی صدای شکستنت را نمی شنود...به زانو در می آیی...به زمین می افتی...اما کسی غروبِ غرور زندگی را در چشمانت نمی بیند...بیزاری وجودت را می گیرد...لبخندشان را پوزخند تمسخر می بینی...از تو می گریزند و تو از همیشه تنهاتر می شوی...و تنهایی بر بی کسی ات می گرید...
آری بالاترین از رنجیدن هم جایی هست...من آن را می شناسم...آشنای پلیدی است...من تسلیم شدن به سرنوشت را میشناسم...من و تو آن را در غروبی سرد با هم گریسته ایم..من و تو آنرا بارها بارها با هم گریستیم


 ...نگران

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

 

منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم 

از لحظه ی تولد سفر تقدیر من بود تنم اسیر جاده دلم اسیر تن بود یه قصه ی تازه 

نیست خونه به دوشی من هراس دل سپردن عذاب دل بریدن اگه یه دست عاشق یه 

شب پناه من شد فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد لحظه ی رفتنه دستاتو می 

گیرم باید برم حتی اگه اونجا بپوسم منو ببخش منو ببخش که ناگزیرم باید برم حتی 

اگه بی تو بمیرم دریایی از مصیبت پشت سرم گذاشتم وقتی به تو رسیدم دیگه 

نفس نداشتم من مرده بودم اما دوباره جونم دادی هم گریه ی من شدی عشقو 

نشونم دادی اگه یه شب تو عمرم چشمای من آسوده همون یه خواب کوتاه زیر 

سقف تو بوده اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد فردا عذاب جاده شکنجه گاه

من شد لحظه ی رفتنه دستاتو می گیرم باید برم حتی اگه اونجا بپوسم منو ببخش

منو ببخش که ناگزیرم باید برم حتی اگه بی تو بمیرم ...



منو ببخش ...ابرو

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

جدایی و وصال

شاید روزی به هم برسیم 
که دیگر هیچکدام را توان از نو شروع کردن نباشد 
شاید روزی به هم برسیم که هردو خسته باشیم 
از جستجو، از، انتظار، از نا امیدی ، از سرنوشت 
و دست روزگار چنان گرفتارمان کرده باشد 
که تنها به لبخندی و سلامی مختصر اکتفا کنیم 

شاید آنروز تنها به چشم یک آشنای دیرین به هم بنگریم 
نه آن معشوقی که دل همواره پی دیدنش می تپید 
شاید روزی که به هم میرسیم 
خواسته یا ناخواسته چنان حصاری بینمان شکل گرفته باشد 
که حتی خاطرات خوش گذشته نیز قادر به برداشتن آن نباشد 
از چنین روزی سخت در هراسم

 

من از اون روز می ترسم... نگران

نوشته شده در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()



«دیوونه کیه؟؟! عاقل کیه؟؟ جونور کامل کیه؟!


 

واسته نیار به عزتت خمارم!

حوصله ی هیچ کسی رو ندارم!

کفر نمی گم...!!

سوأل دارم یه تریلی..

محال دارم...!!


تازه داره حالیم می شه چی کارم!؟

می چرخم و می چر خونم سیارم.

 تازه داره حالیم می شه، حرف حسابت منم...

طلای نابت منم...


 تازه دیدم که دل دارم، بستمش!

راه دیدم نرفته بود، رفتمش!

شکوفه ی نَُرسته رو رستمش!

ویروس که بود حالیش نبود...هستمش!


جواب زنده بودنم مرگ نبود!

جون شما بود؟؟!

مردن من،مردن یک برگ بود؟؟!


اون همه افسانه و افسون وِلِش؟؟!

این دل پر خون ولش؟؟!

خیابونها،سوت زدن ها، شاپ شاپ بارون ولش؟؟!

 
دیوونه کیه؟؟! عاقل کیه؟؟ جونور کامل کیه؟!

 
اوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والا؟!

مات و پریشونم کنی که چی بشه نه والا؟!

من حیرونت نبودم؟؟؟؟؟!!!

پریشونت نبودم؟؟؟!!

 
تازه دا شتم می فهمیدم که فهم من چه قدر کمه!

اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه!!!

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه


اوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والا؟!........

 

-----------------------------------------------------------

اینم تقدیم به شما دوستدارن حیسن پناهی......قلب 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

حسین پناهی

 

 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می تزسم.
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم.
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم.
عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم.
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم.
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم.
من می ترسم پس هستم.
این چنین می گذرد روز و روزگار من.
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.

 

...

 

تقدیم به دوستداران حسین پناهی...قلب

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

جدایی

تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم
که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گل های صحرا را
مگو با من؛ مگو دیگر،مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گل های نگاه وخنده هایم رنگ غم دارد
مرا از اسینه بیرون کن
  ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جام را
مرا بشکن
مرا بشکن!
کنون کز من بجا،مشت پری در آشیان مانده
و آهی
زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان را
این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی
بنای عشق و امیدت،شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد!
جهان تاریک می شد کهکشان می مرد!
درون سینه ام دل ناله می زد
باز کن از پای زنجیرم
که بگریزم
به دامانش بیاویزم
به او
با اشک و خون گویم
مرو، من بی تو میمیرم
ولی من در میان هاهای گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه عریان پائیزم
دگر از غصه لبریزم
و اینک دلا خو کن به تنهایی، که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

...
افسوس

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط صبا ن ردپا()

 

 

می گویند :"تا عشقت را که در درون دلت هست بروز ندهی عشقت عشق نیست" 

تردیدی سر تا پایم را فرا می گیرد. 

نگاه های پر از حرف هایم را به یاد می آورم 

و سکوتم را 

یعنی عشقم عشق بود؟

 

...متفکر

نوشته شده در جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخ هایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود . 

سوال این بود : معنی عشق چیست ؟ 
بیلی 4 ساله : وقتی کسی شما را دوست داره اسم شما را متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما را صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. 
ربکا 8 ساله : مادربزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هایش رو لاک بزنه . پدربزرگم همیشه این کار را برایش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .. این عشقه. 
کریستی 6 ساله : عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون را می دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودش را به شما بده. 
دنی 7 ساله : عشق یعنی وقتی که مامانم برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بهش بده امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. 
تری 4 ساله : عشق اون چیزی است که لبخند را وقتی خسته ای به لبت می آره. 
امیلی 8 ساله : عشق وقتیه که شما همش همدیگر را می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید . مامان و بابای من دقیقا اینجوریند. 

بابی 7 ساله : عشق همان باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط گوش کنی. 
نیکا 7 ساله : اگر می خواهی دوست داشتن را بهتر یاد بگیری باید از کسی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. 
تامی 6 ساله : عشق مثل یه پیرزن و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستند حتی بعد از اینکه همدیگر را خیلی خوب می شناسند. 
نوئل 7 ساله : عشق اون موقع است که تو به پسره می گی از تی شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز می پوشتش. 
کیندی 8 ساله : موقع تکنوازی پیانو من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که من را نگاه می کردند نگاه کردم و بابام را دیدم که وول می خوره و لبخند می زنه . اون تنها کسی بود که این کار را می کرد . من دیگه نترسیدم. 
کلر 6 ساله : مامانم من را بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. 
الین 5 ساله : عشق اون موقعی است که مامان بهترین تیکه مرغ را میده به بابا. 
کریس 7 ساله : عشق اون موقعی است که مامان ، بابا را خندان می بینه و بهش می گه که هنوز از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. 
مری آن 4 ساله : عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت را لیس می زنه حتی اگه تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی .
-----------------------------------------------------------------------
پسر بچه 4 ساله ای همسایه دیوار به دیوار یک آقای مسن بود. این آقا همسرش را از دست داده بود . پسر بچه وقتی پیرمرد را تنها در حال گریه کردن می بیند به حیاط خانه پیرمرد وارد می شود و می پرد بغل پیرمرد و همانجا می ماند . وقتی مادرش ازش می پرسد که چه کار می کردی ؟ میگوید : هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کند."

 

به نظر من که خی لی گشنگ بود...به نظر شما چه طور بود؟ 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط صبا ن ردپا()


Design By : Pichak